228اهل يمن! پرسيدم: چندمين بار است كه مشرف مىشوى؟ گفت: هر سال مىآيم! كمى فكر كردم و بعد در دلم خطور كرد كه اين آقا اگر اهل يمن است، چگونه مىتواند به اين خوبى فارسى صحبت كند! همين كه شك كردم يك باره وضع عوض شد، او را ديگر نديدم و خودم را در ازدحام جمعيت در حال طواف يافتم!
(متأسفانه يادم رفته بود كه از حاجى بپرسم، خود را در كدام محل يافتى؟ آيا در همان محل كه او را گم كردى و يا در جايى كه نماز مىخواندى؟)
حاجى8:
يك نفر دستم را مىگيرد
بچهى يكى از روستاهاى قوچان هستم. اسمم علىاكبر است. در عرفات تنها در گوشهى چادر نشسته بودم، خيلى هم خسته بودم كه يك دفعه ديدم يكى از افراد فلج قوچان در كنارم نشسته و مشغول دعا و نماز است! چند لحظه فكر كردم كه ايشان كه با ما نبوده، از كجا آمده اين جا و دارد دعا و نماز مىخواند! منتظر ماندم كه دعا و نمازش تمام شود، تا بپرسم چه طورى به خانهى خدا آمده؟! در همين فكر و خيال بودم، يك دفعه متوجه شدم كه كسى كنارم نيست.
اين حاجى اضافه كرد:
«من آدم بىسواد و كم هوشى هستم. اگر يك روز در مشهد باشم راه را گم مىكنم. هميشه بايد يك نفر همراه من باشد، حتى راهى را كه چند بار رفت و آمد كردهام، باز نمىشناسم. در اين مسافرت ابتدا خيلى نگران بودم. اقوام من هم نگران بودند و همه مىترسيدند كه در اين مسافرت چه بلايى به سرم مىآيد. اما از وقتى كه به خانهى خدا و مدينه آمدهام؛