219
آن بانو گفت:
حالا به ما بسپار
حاجآقا گفت: اعمالم را تمام كرده بودم، ولى هنوز قسمتى از اعمال مادرم مانده بود. در طواف حج تمتعِ مادرم، همراهش بودم. زير بغل مادر را گرفته بودم و داشتم طواف مىدادم. تا شوط ششم با سختى و خستگى زياد انجام داديم. در شوط هفتم نه من و نه او توان حركت نداشتيم. باز هم توكل به خدا كرديم. خيلى خيلى آهسته جلو مىرفتيم و چند لحظه مىايستاديم. به هر جان كندنى بود؛ شوط هفتم را تا ركن يمانى هم رفتيم.
در ركن يمانى ديگر قدرت و توانائىمان تمام شد، قدم از قدم نتوانستيم برداريم. چون خيلى خيلى شلوغ بود؛ نه مىتوانستيم بنشينيم و نه مىتوانستيم از طواف خارج شويم و بعد از استراحت برگرديم. دست و پايم از شدت خستگى مىلرزيد و سر پا هم نمىتوانستم بايستم. مادرم هم كاملاً از حال رفته بود، درست در ركن يمانى همان جايى كه مىگويند ديوار كعبه شكافت و مادر حضرت على عليه السلام داخل كعبه شد، بانويى كه لباس عربى به تن داشت به طرف ما آمد و گفت: حالا به ما بسپار.
توى صحبت حاجآقا دويدم و گفتم: آن بانو فرمودند، به من بسپار يا به ما بسپار؟ حاجآقا گفت: ايشان فرمودند: حالا به ما بسپار. من هم گفتم:
در خدمتيم، دست مادر را از گردنم خلاص كردم. من يك دست مادر را گرفتم و آن بانو هم دست گذاشت روى شانۀ مادر و خيلى راحت تا خط حجرالاسود رفتيم. پاى مادر، كه به خط رسيد (در اين جا حاجآقا چنان ملتهب شد كه دقايقى سكوت كرد، تا آرام شود)، آن بانو رو به طرف ما كرد و گفت: الحمدللّٰه طواف شما تمام و قبول هم شد.
از حاجآقا پرسيدم:
- آن بانو از شما نپرسيده بود كه شما در شوط چندم هستيد؟