218ايجاد نكرد؟
- نه، من، دو تا، دو ركعتى خواندم. خيلى راحت بودم، هيچ فشارى و تنهاى احساس نكردم، نماز كه تمام شد به طرف مقام ابراهيم رفتم.
- حاجآقا! وقتى به طرف مقام رفتى، راحت رفتى يا شلوغ بود؟
- نه، به محض اين كه نماز تمام شد و از جايم بلند شدم، ديدم غوغاست و با زحمت زياد جلو رفتم. تازه دستم به مقام ابراهيم كه رسيد؛ جوانى خندهرو آمد و مچ دستم را گرفت و در حالى كه به من نگاه مىكرد و لبخند به لب داشت، مرا كشان كشان تا نزديك پلههاى مسجد برد و بعد دستم را رها كرد و گفت: حالا برو، آن هم مادرت!
- حاجآقا شما مىدانستيد كه مادرت منتظر شماست؟
- نه، خبر نداشتم، مادرم با خانمهاى هماطاقىاش آمده بود. آنها، مادرم را در گوشهاى گذاشته بودند؛ تا خودشان بروند و طواف كنند، مادرم هم خيلى نگران بود.
- وقتى او دست شما را گرفت و كشان كشان برد، شما چيزى از او نپرسيدى؟
- نه، او همهاش مىخنديد و من هم چيزى نپرسيدم.
- وقتى شما دو نفر داشتيد آن 40-50 متر را طى مىكرديد، ازدحام و فشار جمعيت مشكلى براى شما ايجاد نكرد؟
- نه، ابداً. راه باز بود و كسى در مسيرمان نبود.
- حاجآقا جان! كاش مىپرسيدى كه آقا مرا كجا مىبرى؟
- او چنان مهربان و خندهرو بود كه نتوانستم چيزى بپرسم!
- خوب! بعد چه شد؟
- بعد؟ هيچى.تا عرفات چيز مهمى نديدم.