210همان لحظه به اسم، صدايم كردند، برگشتم. دو نفر بودند با لباس غير احرام، خيلى خوشرو و مهربان بودند. يكى از آنها گفت: نگران نباش، رفقايت جلو هستند. همين قسمت جاده را بگير و برو. چند نفر از دوستانت كنار جاده ايستادهاند، به آنها ملحق شو. من صد قدمى جلو كه رفتم 4-5 نفر از هم كاروانىها را ديدم كه كنار جاده ايستاده بودند و بنا به توصيۀ مسئول اتوبوس منتظر بودند تا ماشين برسد.
نيم ساعت بعد اتوبوس رسيد، ما سوار شديم. چند نفر ديگر هم در راه مانده بودند، سوار اتوبوس شدند. يك ساعتى داخل ماشين بوديم كه چند صد مترى بيشتر نرفت! يادم آمد طبق خوابى كه ديدهام، ماشين نبايد به موقع به مشعرالحرام برسد. لذا به اتفاق چند نفرى مجدداً پياده شديم و نيم ساعت كمتر راه آمديم و به مشعر رسيديم. هنوز 20 دقيقه به اذان صبح مانده بود، كه به شما ملحق شديم. افرادى كه داخل ماشين بودند، به موقع به مشعر نرسيدند!
از حاجآقا پرسيدم: از اين گونه مسايل باز هم داريد؟ گفت: البته كه دارم، همهاش را نمىتوانم بگويم ولى بعضىها را مىگويم. آدرس و شماره تلفن حاجآقا را يادداشت كردم تا در مشهد و از روى فرصت با ايشان صحبتى داشته باشم.
حاجآقا به صورت لوتوس نشسته بود
سه هفته بعد از ورود به مشهد، تلفنى از حاجآقاى هاشمى وقت گرفتم و دو جلسهى 2-3 ساعته در حضورشان بودم.
آدرس: انتهاى 30 مترى طلاب، تلكرد يا طباطبايى 24
خانهى حاجآقا محقّر و دو طبقه كه خانوادهاش در طبقه اول و خود