196خانهى خدا خيره شدم. فقط با نگاهم با او صحبت كردم. نگاهم بهتر از زبانم با او سخن مىگفت؛ كه خداوند زبان نگاه را و زبان دل را بهتر مىشنود. شايد نيم ساعت همچنان خيره ماندم و سرانجام با زبان دل گفتم:
خدايا منتظرم نگذار، نمرهام را نشان بده، قبولى يا مردودى را بگو، ديگر كارى از من ساخته نيست، هر چه بود، همين بود، نشانم بده كه يك زائر بودم يا يك هيولا! رو سفيدم يا رو سياه! هر چه بودم به شكلى نشانم بده.
و باز هم به درب خانهاش خيره شدم، داشتم بىحس و بىاحساس مىشدم، اشكى نداشتم كه بريزم و حرفى نداشتم كه بگويم، مات شده بودم، تسليم شده بودم، لحظات همچنان مىگذشت و سرم گيج مىرفت.
يك باره به نظرم رسيد كه فردى در يك بالكن ساختمانى كه شبيه خانهى خدا بود؛ در حال سجده است. تمام بدنش مثل غبار بود و يا به عبارتى مِه يا غبار آن را پوشانده بود و شناخته نمىشد. فقط يك پايش از كف پا تا ساق به خوبى ديده مىشد. خوب نگاه كردم؛ شناختم. پاى خودم بود!
و ناگاه به خود آمدم؛ باز هم مات و مبهوت، چيزى درك نكردم.
مفهوم آن را نفهميدم. خدايا! حالا با اين معمّا چه كنم؟ به هر حال، خدايا شكر گزارم. تو بيشتر از حقم و بيشتر از سهمم به من مىدهى. خدايا! تو رحيمترينى، اى ارحمالراحمين. هنوز هم نبايد نااميد باشم. عطاى تو، بخشش تو، مختص درب خانهات نيست. درب خانهات به همه جاى عالم گشوده است. در مكه، در مدينه، در مشهد، در روستا، در صحرا و همهجا، خانهى توست و خانهى عشق است.
از جايم بلند شدم، رفتم سر و صورتم را شستم، دوباره آمدم و روبهروى درب خانهاش ايستادم و تصميمى سخت گرفتم، تصميم گرفتم كه بر فرض اين كه خداوند مرا بخشيده باشد و حالا من اراده كنم كه به