194مىكردم. دقايقى در سكوت و آرامش ماندم، خواب چند شب قبل در عرفات يادم آمد. خواب ديده بودم: «12 يا 13 ساله شدهام»! نفهميدم كه آيا اين خواب، پاسخى به سئوالات درونم بود؟
به هر حال، خدا را شكر! به دادههايش شكر، به ندادههايش شكر، به عفوش شكر، به عقابش شكر، راضىام به رضاى او. هم به جنّت و هم به دوزخش شكر. نفسم راحت شده و حتى بىاختيار چند بار نفس عميق كشيدم و شايد هم آه سرد بود، نمىدانم. حالا دوست داشتم كارى كنم، دعايى بخوانم. زود بلند نشوم و بروم دنبال كارم. كمى فكر و سكوت؛ و سرانجام به ذهنم رسيد كه حالا بهترين زمان است كه شهادتينم را بگويم.
لذا به نيّت لحظهى احتضار - چه در آن زمان ممكن است فرصتى براى اداء شهادتين نباشد - شهادتينم را گفتم: اَشْهَدُ انْ لاٰ الٰهَ الَّا اللّٰه وَ اشْهَدُ انَّ مُحَمَّداً رَسولُ اللّٰه واَشْهَدُ انَّ علياً وَلىُ اللّٰه.
جملۀ مباركهى شهادتبه يگانگى خداوند را با خجلت و شرمسارى اداء كردم! يعنى چه؟! شهادتبه يگانگىخداوند! مگر كسى هم در آن شك دارد؟! نمىدانم! حيرانم! خدايا! تو چه قدر صبورى! تو چه قدر خودت را پايين آوردهاى كه بندگانت توان درك تو را داشته باشند! اگر فردى را در يك كورهى آهن مذاب فرو كنند و او شهادت دهد كه كوره داغ است؛ گفته و نگفتهاش يكى است، چون شك و ترديدى وجود ندارد.
حالا تو! اى خالق كورهها! اى خالق بىنهايتها! اى خالق بىنهايت ستاره و سياره! اى خالق بىنهايت ستارهى فروزان كه فقط يك ستارهات و آن هم در همين نزديكىها تا 40 ميليون برابر خورشيد ما گرما دارد! آيا اين همه گرماى وجود عزيزت بر ما بندگان بدبخت پوشيده است كه لازم