186مواظبت از يكديگر را داده بودند، ولى 20 دقيقه بعد از حركت، از 30 نفر، حدود 10 تا 12 نفر همراه من بودند و بقيه معلوم نبود كه چه بر سرشان آمده! راه عرفات به مشعر، محشر صغرى بود، هر كس به فكر خويش.
ناگاهمسئول اتوبوس از پشتسر، در حالىكه پرچمكاروان را در دست داشت، خود را به ما رساند. ناراحت و عصبانى بود. همچنان كه نفس نفس مىزد، گفت: «آخر اين چه كارى بود كه كرديد؟ چرا متفرق شديد؟ فقط 12-10 نفر توى اتوبوس هستند و شما هم كه 12-10 نفر بيشتر نيستيد، پس بقيه كجا هستند؟! آنها گم شدهاند! حالا چه خاكى بر سرم بريزم؟ شما حق نداشتيد اين طورى سرِ خود راه بيفتيد! حالا هم همين جا بمانيد تا من لابهلاى اتوبوسها بگردم و شماها هم كمك كنيد تا افراد گم شده را پيدا كنيم.»
بحث در گرفت و سرانجام افراد متوقف شدند. حدود 40 دقيقه بعد آقاى صنوبرى 4 نفر را پيدا كرد و به ما پيوستند. مجدداً بحث در گرفت و افراد گفتند: اتوبوس ما نخواهد رسيد و ما به موقع به مشعرالحرام نخواهيم رسيد! مسئول اتوبوس هم اصرار مىكرد كه حركت نكنيم. ايشان را به كنارى كشيدم و گفتم: «يك ساعت است كه سر پا ايستادهايم و هنوز ماشين نرسيده! اجازه بده كه برويم، در غير اين صورت افراد بدون اجازه خواهند رفت، زيرا فرصت چندانى براى ما باقى نمانده.»
يك ربع فرصت خواست و سريعاً به طرف اتوبوس برگشت و افراد جا مانده را سوار اتوبوس كرد و برگشت. پرچم را در دست گرفت و ما به دنبال او راه افتاديم و سرانجام ساعت 30:5 صبح و قبل از اذان، به شكرانهى خداوند، به مقصد رسيديم. در جايى توقف كرديم. يكى از افراد پرچم را در دست گرفت و مرتب تكان مىداد تا افراد تازه به خط