181ستون ايستادم و فكر كردم كه چه كنم؟ به نظرم رسيد كه زمان خوبى است براى توبه در پاى ستون. اين بار نه ستون توبه؛ بل ستونى كه در نوبت اول نشناختم و بىاعتنا از كنارش گذشتم و هميشه هم يادش سخت شرمندهام مىساخت. ستونى كه دروازهى بهشت است. ستونى كه مردم فوج فوج از كنار آن به دين خدا داخل شدند. ستونى كه سكوى پرتاب انسانها از جهل و تاريكى به سعادت و روشنايى بود. ستون «وفود». در پاى ستون وفود بود كه دهها و صدها فرد، گروه و دسته از قبايل مختلف عرب خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله رسيدند. هر يك با سينهاى مالامال از عقايد جاهليّت و تعصبات قومى و قبيلهاى؛ و رسول خدا مىبايست به تك تك آنان پاسخ دهد و احكام اسلام را جايگزين عقايد باطل و متعصبانه آنان نمايد. اگر در پاى ستون توبه يك «ابولبابه» توبه كرد؛ در پاى اين ستون بنا به آيات قرآن فوج فوج انسانها از عقايد شركآلود خود توبه كردند و به آغوش اسلام روى آوردند.
خودم را به پاى ستون رساندم؛ ولى چه فايده! توان درك نداشتم.
نمىدانستم چه بگويم و چه كار بكنم. بارها خودم را قانع كرده بودم كه چون شعاع دايرهى شعور و انديشه كوتاه است؛ پس اگر دركم اندك است، بر من گناهى نيست. ولى شايد اين عقيده هم درست نباشد؛ مگر من از يك چوب هم كمترم؟ ستون «حنّانه» چه گونه از دورى رسول خدا صلى الله عليه و آله ناليد؟ چه گونه نور مصطفى صلى الله عليه و آله آن را برافروخت؟ ولى منِ انسان اين گونه دُكم و كماحساس؟ شايد هم يك دليلش اين باشد كه آن درخت گناه نكرده و اسير نفس امّاره نشده است. اگر مولانا گفته: «كمتر ز چوبى نيستى، حنّانه شو، حنّانه شو»، خطاب به خودش بوده وگرنه منِ معصيتكار نه تنها از چوب كمترم كه چه بسا ممكن است از آنهايى باشم كه در روز ملاقات