115مىكرد بين سه نوهاى كه دارد با تعداد پستههاى درخت پسته كه بر سر قبر فرزند شهيدش روييده ارتباط برقرار كند. مىگفت: با كارگرى بچههايش را بزرگ كرده، شوهرش را در جوانى از دست داده، كارش پنبه جمع كردن و گاهى درو كردن است، چند سال است كه براى مردم كار كرده فقط هفتاد هزار تومان جمع كرده، صد هزار تومان هم قرض كرده، سى هزار تومانش را هم... نفهميدم چه گفت، زيرا بغض گلويش را گرفته بود.
مىگفت: در زمستان كه كار صحرا نيست، لحاف دوزى و پنبه ريسى مىكنم. اون سالها كه روزى دو تومان مزد مىگرفتم، بيشتر اوقات روزه مىگرفتم و با بوتههاى گياه افطار مىكردم. در بيابان تا نماز شُوم (شام يا مغرب) درو مىكردم، افطار فقط كمى آب داشتم كه بخورم!! حالا هم از خداى خودم آرزو مىكنم كه مرا محتاج بنده نكند!
از نهنه گلوارى سئوال كردم كه چرا حالا كه در سفر هستى روزه مىگيرى؟ شما در اين غذاها سهم داريد لااقل اين مدت كه در سفر هستى خودت را از اين غذاهاى خوب محروم نكن، خداوند راضى نخواهد بود كه شما اين قدر به خودت رنج بدهى.
پاسخ داد: به گردن خودم كه روزه مىگيرم، خداوند به خاطر روزه گرفتن مرا عذاب نمىكند، من بايد زار خدا را بكشم هر چه بيشتر بهتر است. من حالا نصف نفر هستم، هم پير هستم، هم لاغر و مردنى! من خداى خودم را مىشناسم، او رحمان و رحيم است».
نهنه گلوارى صبح زود به حرم مىرفت و كسى نمىدانست كه تا شب چه كار مىكند؟ در مسجدالنبى 3-2 بار او را از دور ديدم كه در حال دعا و نيايش بود، و گهگاه دو دستش را به طرف آسمان بلند مىكرد. در خانۀ خدا هم دوبار، با سيل جمعيت در حال طواف ديدم كه همچنان كه