116مىچرخد، گاهى دستش را به طرف آسمان بلند مىكند و در همان حال كمى به طرف خانه خدا متمايل مىشود، و بعد به راهش ادامه مىدهد.
نهنه گلوارى با آن بدن لاغر و صورت چروكيده و آفتاب سوخته و قد نسبتاً بلند و خميده و لباسهاى سفيد و مندرسش الگويى از حضرت هاجر را در نظرم تداعى مىكرد. هر چه مىخواستم اين فكر را از سرم بيرون كنم، نمىشد. يك ندايى به من مىگفت: «هاجر يعنى اين، اين هم هاجر زمان خودش است. هاجر مظهر رنج، مظلوميت، قناعت، فقر، صبر و توكل بوده كه ايشان هم به نسبت خود دارد. خدا او را از همه بيشتر دوست دارد، زيارتش مخلصانه است.»
با همين تصورات بود كه من و همسرم سعى كرديم خود را به او نزديك كنيم، شايد لااقل از دعاهاى او بهرهاى هم نصيب ما شود.
خانمهاى كاروان فكر كرده بودند كه او يا عمّهى من است يا خاله. يك روز چند نفرشان از همسرم پرسيده بودند كه همسرم گفته بود: ما فقط در روز حركت با ايشان آشنا شدهايم، آنها اين طورى تجزيه و تحليل كرده بودند كه ما به اين دليل با ايشان دوست شدهايم كه مقدارى از خريدهاى خودمان را در گمرك مشهد به نام ايشان ترخيص كنيم، و بعد كه ما به آنها اطمينان داديم كه خودمان به اندازۀ مجوزى كه داريم جنس نخواهيم خريد، چند نفرشان اظهار تمايل كردند كه در مكه با ايشان هم اتاق شوند تا بتوانند مقدارى از خريدشان را به نام نهنه گلوارى ترخيص كنند.
بالاخره يك خانم كه پنجمين بار بوده كه به تنهايى به خانهى خدا مشرف شده بود، در مكه با نهنه گلوارى هم اطاق شد. روز آخر به نهنه گلوارى پيشنهاد كرد تا مقدارى از خريدهايش را به نام او از گمرك خارج كند، نهنه گلوارى هم پاسخ داده بود كه با خداى خود عهد كردهام دروغ