111شاهزاده نماز را طولانى كرده بود كه به او بگويد: «بله ما اينيم»! اگر اشتباه نكنم تن صداى امام جماعت با هر روز فرق داشت. امروز او رو به جلو و حواس به عقب داشت. باز هم جاى شكر باقى است كه سجاده را تسليم جناب شاهزاده نكرده و او را امام و خود را مأموم قرار نداده بود.
نماز كه تمام شد، سريع شبستان را ترك كردم. 50-60 متر به عقبتر، به مسجد رفتم. جايى كه حتى الامكان از جناب «شاهزاده» دور باشم. با خودم فكر كردم كه امكان ندارد از شاهزاده سودى به من برسد ولى احتمال ضرر رسيدن زياد است. يك وقت ديدى، ازدحام جمعيت مشكلى پيش آورد و اين شرطهها براى راه باز كردن، با «باطوم» به جان مردم افتادند. نه تنها اين شاهزاده بلكه تمام پادشاهان عالم وقتى جايى قدم مىگذارند بدون شك حضرت عزرائيل هم در ركابشان هست. همين تصورات سبب شد كه خودم را به پشت جمعيت رساندم. ولى بعد متوجه شدم كه اگر سر جايم مىماندم احتمال داشت كه وقتى «شاهزاده» در خانهى خدا را باز مىكند، توى خانه را ببينم. يكى از ايرانىها كه پيراهنى سفيد و بلند و چفيهاى بر سر داشت، همراه خبرنگاران به داخل خانهى خدا رفته بود. او مىگفت در قسمتى از خانهى خدا سنگى بوده كه وقتى خبرنگار پرسيد، خادم گفت: «اين سنگ جاى منبر رسول خداست!» در حالى كه رسول خدا دليلى نداشت كه منبرش را داخل خانهى خدا ببرد.
بلكه آن سنگ جايى است كه فاطمه بنت اسد در آن جا زايمان كرده، و حضرت على عليه السلام به دنيا آمده، اين موضوع را برادران اهل تسنن هم مىدانند، ولى حالا چرا مغلطه مىكنند، نمىدانم؟!
علت آمدن شاهزاده اين بود كه خانهى خدا به تازگى تعمير شده بود،