110ايستاد و به يك يك آنها نگاه كرد و براى چندمين بار پرسيد: همهتان وضو داريد؟ خوب، حالا كه وضو داريد. بقيه كارها بسيار آسان است. بعد همه را بلند كرد و رفتند و در خط طواف قرار گرفتند.
شاهزادهاى در حرم
ديشب زود خوابيدم، نمىدانم چرا آن قدر خسته بودم؟ تنها خستگى هم نبود، پوچ و تهى شده بودم، فكر مىكردم داخل پوستم گوشت و استخوان نيست. بلكه پوستم پر از هواست! نمىدانم چرا آن طور شده بودم.
بعد از غسل و وضو، راهى حرم شدم. قصد داشتم نماز صبح را در رديف اول باشم به اين منظور تا آخرين لحظه مشغول طواف شدم تا اين كه شرطهها، طواف را به خاطر نماز متوقف كردند، و همان لحظه من بين مقام ابراهيم و كعبه قرار داشتم، بلافاصله در صف نماز ايستادم. خدا خدا مىكردم كه شرطهها جايم را عوض نكنند. لحظۀ آخر كه نماز داشت شروع مىشد خادمى هيكلمند آمد و ما را به عقب راند كمى عقبتر رفتيم، هنوز ننشسته بودم كه خادم بعدى مجدداً ما را به عقب هُل داد، خادم سومى و چهارمى و... هر كس مىآمد 15-20 سانتى، به عقب هُلِمان مىداد. تا اين كه يك نفر آمد، رديف اول را تماماً از جا بلند كرد و پشت رديف دوم جا داد كه خيلى جا كم بود، با اين هم قانع بودم. چند لحظه بعد يك گردان سرباز آمدند و در رديف اول به صف نماز ايستادند. از حرف زدن دو نفر ايرانى پشت سرم فهميدم كه يكى از شاهزادهها آمده است و در رديف جلو پشت سر امام جماعت آمادۀ نماز است.
نماز شروع شد، نسبتاً طولانى بود، شايد امام جماعت به خاطر