105برمى گردد. و يا آب دو رودخانه كه يكى از اين كوه مىجوشد و مىخروشد و به آن طرف سرازير مىشود و آن يكى از آن كوه به اين طرف. شعورم قد نمىدهد، كاش مىدانستم كه:
- فلسفۀ اين عمل چيست؟
- از چه زمانى آغاز شده؟ از هزار و چهارصد سال پيش و يا پيشتر؟
- هاجر كدام سو و به كدام مقصد مىرفته؟
آن جا كه هروله مىكنند؛ آيا همان جايى است كه هاجر مىدويده؟ اين يكى بايد اين طورى باشد. آخر آن زن تنها كه بچهاش را در آن پايين درّه در پناه يك سنگ گذاشته و دنبال آب مىرفته، حتماً وقتى به ته درّه مىرسيده كه نسبتاً هموار بوده مىدويده، مىدويده تا زودتر به آب برسد.
كاش مىدانستم، لااقل كمى، كاش لااقل مىتوانستم جورى براى خودم فلسفهاى ببافم. كاش كلمهاى، جملهاى، حرفى براى گفتن مىداشتم. كاش مىدانستم چقدر از مرحله پرتم تا به نادانى خود اشك بريزم و خودم را راحت كنم. مثل يك مجسمه بر روى اين سنگ نشستهام و مىبينم كه رودخانه مىرود و مىآيد! اين تسمۀ نقاله مىرود و مىآيد آيا اين همه به خاطر رنج هاجر است ؟
اين هاجر ديگر كيست؟!كنيزى احتمالاً مصرى، به يك حساب فقيرترين، بىكسترين، درماندهترين، غريبترين زن! كه گدايان سرمحله و كوچه شهر ما، در مقابل او شاهزاده هستند. گدايان ما لااقل نان و آبى كه دارند، سرپناهى كه دارند، اگر بچه شيرخوار داشته باشند، كه حتماً حمايتى، كمكى، سرپناهى، پيدا مىكنند ولى هاجر، در درهاى مخوف و هولناك، در گرماى وحشتناك، تنها، فقط با يك كودك شيرخوار به كجا مىرفته؟ واللّٰه عليمٌ و بصير!