104نزديكىهاى ظهر يك دفعه با نهنه گلوارى روبهرو شديم. با آن كه فقط از ساعت 11 شب گذشته همديگر را نديده بوديم، بندۀ خدا چنان از ديدن ما اظهار خوشحالى و شعف كرد كه اطرافيان متعجب شدند. 20 دقيقهاى به نماز ظهر مانده بود. روى پلههاى مسجد مشرف به شبستان نشستيم تا هم خستگى بگيريم و هم با هم گپى بزنيم. نهنه گلوارى چهار روز بود كه روزه مىگرفت، سه روز در مدينه، امروز هم در مكه. پرسيدم:
«نهنه گلوارى آخه روزه گرفتن كه صحيح نيست.» پاسخ داد: «نهنه جان، من يك پيرزال بدبخت هستم، نذر كردهام كه اگر به زيارت خانهى خدا آمدم، روزه بگيرم. من خداى خودم را مىشناسم، او به خاطر روزه گرفتن عذابم نمىكند، اما به خاطر كمتر عبادت كردن عذابم مىكند. من پيرزال بىكس دوست دارم روزه بگيرم، چرا اين قدر مرا منع مىكنند، آدم بايد به زحمت بيفتد تا خدا از او راضى شود، من بايد خيلى زار خدا را بكشم.»
گاهى به ذهن خطور مىكند كه خوب شد كه آدم و هوا حبوط كردند، كه اين هم مشيت الهى بود، تا او توبه كند و رنج ببيند تا به كمال برسد. او و فرزندانش بايد با عمل و كردار و عباداتشان صعود و تعالى يابند، انسان بايد رنج بكشد تا به دست آورد، اگر ارزان به دست آورد ارزان هم از دست مىدهد همانطور كه جد بزرگوارمان از دست داد. هدايت و ضلالت، تاريكى و روشنايى، هبوط و تعالى، خير و شر، هميشه هست و اين انسان است كه بايد با تلاش و هوشيارى انتخاب كند.
راز بزرگ
بر بلندى صفا جاى راحتى لم دادم با چفيه سر و صورتم را خشك كردم. نگاهى به روندگان و آيندگان انداختم. عيناً يك نقاله كه مىرود و