97آن شب را تا صبح در اضطراب بود. گاهى به آسمان نگاه مىكرد و حركت ستارگان را مىنگريست و هرچه طلوع فجر نزديكتر مىشد تشويش آن حضرت بيشتر مىشد و مىفرمود: «به خدا قسم نه من دروغ مىگويم و نه آن كسى كه به من خبر داده دروغ گفته است. اين است شبى كه به من وعده دادهاند و شهادت من در همين شب است».
و سرانجام آن شب هولناك به پايان رسيد و على عليه السلام در تاريكى سحر براى اداى نماز صبح به سوى مسجد حركت كرد. امام وارد مسجد شد و به نماز ايستاد و تكبير افتتاح گفت و پس از قرائت به سجده رفت. در اين هنگام ابن ملجم در حالى كه فرياد مىزد:«لله الحكم لا لك يا على » با شمشير زهرآلود ضربتى بر سر مبارك على عليه السلام وارد آورد. از قضا اين ضربت بر محلّى اصابت كرد كه سابقاً شمشير عمرو بن عبدود برآن وارد شده بود و فرق مبارك آن حضرت را تا پيشانى شكافت.
ايمان و امان و مذهبش بود نماز
خون از سر على در محراب جارى شد و محاسن شريفش را رنگين كرد.
در اين حال فرمود: «فزت و ربّ الكعبه 1؛ به خداى كعبه سوگند كه رستگار شدم.» 2