50پست! تو چه ميدانى اينها كىاند! اينها پسران رسول خدايند. آيا اين موهبتى از جانب خدا بر من نيست كه ركابشان را بگيرم و لباسشان را مرتب كنم؟!».
با اين شأن و منزلت، تواضعش چنان بود كه: روزى بر عدهئى مستمند مىگذشت و آنها پارههاى نان را بر زمين نهاده و خود روى زمين نشسته بودند و مىخورند. چون حسن بن على را ديدند گفتند:
«اى پسر رسول خدا بيا با ما هم غذا شو!» فوراً از مركب خود فرود آمد و گفت: «خدا متكبران را دوست نمىدارد» و با آنان به غذا خوردن مشغول شد. آنگاه آنها را به ميهمانى خود دعوت كرد، هم غذا به آنان داد و هم پوشاك.
بخشش و كرم او آنچنان بود كه مردى حاجت نزد او آورد. آن حضرت باو گفت: «حاجتت را بنويس و به ما بده» و چون نامۀ او را خواند، دو برابر خواستهاش بدو بخشيد. يكى از حاضران گفت: اين نامه چقدر براى او پربركت بود، اى پسر رسول خدا!. فرمود: «بركت آن براى ما بيشتر بود، زيرا ما را از اهل نيكى ساخت. مگر نمىدانى كه نيكى آن است كه بىخواهش به كسى چيزى دهند و اما آنچه پس از خواهش مىدهند، بهاى ناچيزى است در برابر آبروى او. شايد آنكس شبى را با اضطراب و ميان بيم و اميد بسر برده و نميدانسته كه آيا در برابر عرض نيازش، دست رد به سينۀ او خواهى زد يا شادى قبول به او خواهى بخشيد و اكنون با تن لرزان و دل پرتپش نزد تو آمده، آنگاه اگر تو فقط بقدر خواستهاش باو ببخشى، در برابر آبروئى كه نزد تو ريخته بهاى اندكى باو دادهئى».