142به صحرا گذاشت، بالاى تپّهاى كه مُشرِف به درّه بود آمد و با صداى بلند فرياد زد: آيا در اين درّه كسى نيست؟ جوابى نشنيد، امّا هاجر به سرعت داخل درّه شد و بالاى كوه صفا رفت تا به درّه و اطراف اشراف پيدا كند، از همان بالاى صفا در تَهِ درّه سرابى توجّه او را جلب كرد، پنداشت آب است، با شتاب خود را به كف درّه رسانيد و سراب محو شد، براى اسماعيل، كه ديگر او را نمىديد سخت نگران بود، براى اين كه از وضع كودك مطّلع شود و نيز به نقاط ديگر بيابان براى يافتن آب اشراف پيدا كند، از كف درّه به سوى كوه مروه، كه در مقابل كوه صفا بود شتاب گرفت، امّا وقتى از بالاى كوه مروه هم در كف درّه به طرف صفا سرابى توجّه او را جلب نمود با عجله خود را به آن رسانيد، باز هم از آب خبرى نبود و اين رفت و آمد سراسيمه هفت بار تكرار شد، تا اين كه از بالاى كوه مروه متوجّه شد آبى از پايين پاى اسماعيل ظاهر شده! با شتاب خود را نزديك كودك رسانيد، مشاهده كرد، آب جريان دارد، با مقدارى شن و خاك آن را مهار كرد و نگذاشت به هدر برود و اين حالت بستن و «مهار كردن آب» زَمزَم ناميده شده است... . 1
در بيان ديگرى كه از امام صادق عليه السلام روايت شده، آن حضرت در پايان مىفرمايد: صَنَعَتْ ذٰلِكَ سَبْعاً، فَأَجْرَى اللّٰهُ ذٰلِكَ سُنَّةً... 2
هاجر، اين سعى و رفتوآمد را ميان كوه صفا و مروه، هفت مرتبه انجام داد و از آن زمان خداوند متعال، اين عمل را يك سنّت و يك وظيفۀ اجتنابناپذير، براى همگان قرار داد.