141ولذا به ابراهيم عليه السلام پيشنهاد مىكند: آنان را از او دور گرداند و به سرزمين ديگرى ببرد! 1
طبق بيانى كه از امام صادق عليه السلام وارد شده، خلاصۀ داستان از اين قرار است: خداوند متعال، به ابراهيم وحى فرستاد، اسماعيل و مادر او هاجر را به سرزمين مكّه و حرم امن الهى ببرد، ابراهيم هم اين فرمان را عملى كرد و آن گاه كه مىخواست از آنان جدا شود، در جواب هاجر، كه مىگفت، در اين مكانى، كه آب و آبادانى و كسى وجود ندارد، ما را به كه مىسپارى؟
ابراهيم عليه السلام پاسخ داد: خدا به من چنين دستور داده و او شما را كفايت مىكند.
ابراهيم خليل عليه السلام زن و فرزند شيرخوار خويش را، كنار خانۀ خدا - كه پس از طوفان نوح، جز اثر كمى از آن باقى نمانده بود - گذاشت و راه بازگشت را پيش گرفت، امّا وقتى به «كُدَىْ» كه كوهى در «ذى طوىٰ» است رسيد، به ياد زن و فرزند و شرايط نامناسب آنان افتاد و گفت: رَبَّنٰا إنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوٰادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ... 2.
پروردگارا! من بعضى از فرزندانم را، در سرزمين بىآب و علفى، در كنار خانهاى كه حرم توست، ساكن ساختم تا نماز را برپاى دارند، تو قلبهاى گروهى از مردم را متوجّه آنها گردان و از ثمرات به آنان روزى ده، شايد آنان شكر تو را به جاى آورند.
ابراهيم خليل عليه السلام آن جا را ترك گفت و هاجر تنها ماند، آفتاب بالا آمد و اسماعيل كوچك را تشنگى فراگرفت و هاجر براى يافتن آب، سر