142
بدان، به ذهن من اى ياد سبز بودن من!
غلامرضا شكوهى
خاستگاه نور
غروبى سخت دلگير است
و من، بنشستهام اين جا، كنار غار پرت و ساكتى، تنها
كه مىگويند: روزى، روزگارى، مهبط وحى خدا بوده است
و نام آن « حرىٰ » بوده است
و اين جا سرزمين كعبه و بطحاست...
و روز، از روزهاى حج پاك ما مسلمانهاست.
برون از غار:
زپيش روى و زير پاى من، تا هر كجا، سنگ و بيابان است.
هوا گرم است و تبدار است، اما مىگرايد سوى سردى، سوى خاموشى.
و خورشيد از پس يك روز تب، در بستر غرب افق، آهسته مىميرد.