337معاويه تا موسم حج در مدينه ماند و سپس عازم مكه شد و در آنجا به ديدار رجال اهل مكه و مدينه شتافت و در اكرام و تعظيم آنان كوشيد. پس از مراسم حج، آنان را به جلسهاى فراخواند. آنان به سيدالشهدا عليه السلام گفتند: كه شما با معاويه سخن بگوييد، امام عليه السلام نپذيرفت ولى عبداللّٰه بن زبير پذيرفت تا با معاويه سخن بگويد. معاويه پس از احترام لازم (در آن جلسه) گفت: «ديديد كه چقدر با شما مهربان هستم، يزيد پسرعم و برادر شماست، من فقط مىخواهم كه اسمِ «ولايت» روى او باشد ولى كارها در دست شماست». سكوتى كوبنده مجلس را فراگرفت. سپس عبداللّٰه بن زبير گفت: «اى معاويه، يكى از سه كار را مىتوانى انجام دهى: يا همچون پيامبر صلى الله عليه و آله كسى را به جانشينى تعيين نكن؛ يا بسان ابوبكر شخص معينى، غير از خانوادۀ خود انتخاب كن و يا همچون عمر، كار را به شورا واگذار». معاويه پرسيد: آيا غير از اين سه راه، راهى ديگر هست؟ عبداللّٰه گفت: نه ! معاويه روى به ديگران كرد و گفت: نظر شما چيست؟ گفتند: سخنان عبداللّٰهبن زبير مورد قبول است. معاويه گفت: بسيار خوب! در جلسۀ فردا، من هم نظر خود را اعلان خواهم كرد؛ و افزود: البته در ميان كلام من كسى را حق اعتراض نيست، اگر راست گفتم به خودم بازمىگردد و اگر دروغ گفتم، دردسرش به خودم مربوط مىشود و هركس مخالفت كند كشته خواهد شد.
بهدنبال اين تصميم، معاويه جلسهاى عمومى تشكيل داد و در حضور همگان، از مردم مدينه، شام و مكه، اين چندتن را نيز احضار كرد و آنان را در كنار خود جاى داد. و بالاى سر هركدام، دومأمور مسلح گماشت؛ و آنگاه خود برخاست و خطبهاى خواند و در ضمن آن گفت: «من نظر كردم به جامعه و ديدم در ميان شما شايعات بىاساس وجود دارد و شايع است كه حسينبن على، عبداللّٰه بن زبير، عبداللّٰهبن عمر و عبدالرحمانبن ابىبكر با يزيد بيعت نكردند و ايشان آقاى مسلميناند و هماكنون در جلسه حاضرند و هيچ كارى بدون مشورت با اينان استوار نيست و من خودم اينان را بدين كار فراخواندم و اينان را مطيع و فرمانبردار يافتم، و همه با يزيد بيعت كردند.» در اين هنگام بود كه اهل شام يكباره فرياد برآوردند، چه كسى با شما مخالف است. اين چند تن مهم نيستند.