243محمدبن على (امام باقر عليه السلام ) است. جابر به ياد پيامبرخدا صلى الله عليه و آله افتاد و سلام آن حضرت را به محمدبن على عليهما السلام ابلاغ كرد.
جابر كه با عطيّۀ عوفى، يكى از دانشمندان روزگارش، خود را در روز اربعين به كربلا رسانيدند، در شطّ فرات غسل كرد، با دو پارچه مانند حاجيان مُحْرم شد، با سر و پاى برهنه، با دلى پر از غم و اندوه به زيارت قبر محبوب خود، حسين عليه السلام مشرّف شدند. در آن هنگام، ورود كاروانى نظر آنان را به خود جلب كرد. جابر به غلامش گفت:
اينان كيستند؟ اگر ازكارگزاران يزيدند، خودمان را پنهان كنيم و اگر زينالعابدين عليه السلام و همراهان او هستند، تو را در راه خدا آزاد مىكنم. غلام رفت و برگشت و گفت:
زينالعابدين عليه السلام همراه با عمهها و خواهران و همراهانند. آنان هنگامى كه نزديك شدند، جابر با سر و پاى برهنه از آنان استقبال كرد و همگى گريستند. صداى شيون بلند شد. جابر خود را روى قدمهاى امام سجاد عليه السلام انداخت و مىبوسيد و تسليت مىگفت؛ امام عليه السلام پرسيد: «أَنْتَ جٰابِر؟» جابر پاسخ داد: «اَنَا جٰابِر» . امام عليه السلام سپس فرمود: «اى جابر، اينجا پدرم به قتل رسيد. اينجا جوانان ما را سر بريدند. اينجا خيمههاى ما را به آتش كشيدند، از اين جا زنان ما را به اسيرى بردند». 1 (امام سجاد عليه السلام دركربلا براى جابر و همراهانش، روضه خواند).
عطيه (يا عطا) از بزرگان اسلام و تابعين بود؛ يعنى از صحابه نيست و پيامبرخدا صلى الله عليه و آله را نديد، ولى به زيارت صحابه نايل آمد. او از بزرگترين دانشمندان و مفسّران نامى اسلام است. 2 عطيه بر ضدّ حَجّاجبن يوسف ثقفى شوريد و سر انجام به فارس گريخت.
ثقفى به عطيه دست يافت و از او خواست تا از على عليه السلام بيزارى جويد، ليكن عطيه چنين نكرد... سر و ريش او را تراشيدند و چهار صد تازيانه به او زدند. 3 او مدتى در خراسان و سپس در كوفه زندگى كرد و در سال 111 ه . ق. بدرود حيات گفت.