237
«شَهِدَ بِهٰا شَعْري وَ بَشَري وَ لَحْمِي وَ دَمِي».
«مو و پوست و گوشت و خونم به يكتايى خدا گواهى دهد.»
مؤذّن گفت:
«اَشْهَدُ انَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللّٰهِ».
امام سجّاد عليه السلام خطاب به مؤذّن گفت: تو را به حقّ محمّد ساكت باش تا من سخنى بگويم. از بالاى منبر متوجّه يزيد شد و فرمود:
«يٰا يَزِيدُ! مُحَمَّدٌ هٰذٰا جَدّي أمْ جَدُّكَ؟ يٰا يَزيد فَإنْ زَعَمْتَ أَنَّهُ جَدّكَ فَقَدْ كَذِبْتَ وَ كَفَرْتَ وَ إنْ زَعَمْتَ أنَّهُ جَدِّي فَلِمَ قَتَلْتَ عِتْرَتَهُ؟».
«اى يزيد، اين محمّد جدّ من است يا جدّ تو؟ اگر بگويى جدّ تو است، دروغ گفتهاى و كفر مىورزى. اگر بر اين باورى كه جدّ من است، پس چرا عترت و خاندان او را كشتى؟»
اين سخن را گفت و دست به گريبان برد و جامۀ خود را چاك زد و گريست، سپس خطاب به مردم فرمود:
«اى مردم، آيا در ميان شما كسى هست كه جدّ و پدرش، رسول خدا صلى الله عليه و آله باشد؟!»
صداى شيون و گريه از مجلس برخاست.
آنگاه فرمود: به خدا سوگند در جهان جز من كسى نيست كه جدّش رسول خدا صلى الله عليه و آله باشد. پس چرا اين شخص (يزيد) پدر مرا كشت و ما را مانند روميان اسير كرد. اى يزيد، اين كارها را مىكنى باز مىگويى محمّد صلى الله عليه و آله رسول خدا است؟ و رو به قبله مىايستى؟ واى بر تو كه در روز قيامت، جدّم و پدرم طرف دعواى تو هستند.
يزيد فرياد زد: مؤذن! اقامه بگو، هياهو و صداى اعتراض از مجلس برخاست.
بعضى با يزيد نماز خواندند و بعضى پراكنده شدند. 1
* * *