232
خاطرهاى از حضرموتى
جاحظ دركتاب تاريخى خود «الأسخياء» در شرح حال عبداللّٰه جعفر مىنويسد:
سليمان حَضرموتى 1 مىگويد: از يمن وارد مدينه شدم. پس از چندى شترم مرد و چون زاد و توشۀ بازگشت هم نداشتم، بسيار اندوهگين گشتم، يكى از دوستان مرا به خانۀ عبداللّٰه جعفر راهنمايى كرد، بدانجا رفتم اما خبردار شدم كه او به سفر رفته و هفتاد روز ديگر باز مىگردد. همانجا روى خاك نشستم و گريه مجالم نداد، زنى مجلّله، مرا به درون خانۀ عبداللّٰه دعوت كرد و پس از پذيرايى گفت: من زينب دختر اميرالمؤمنين عليه السلام همسر عبداللّٰه هستم. حاجت تو چيست؟ سرگذشت خويش را باز گفتم. گفت: گلۀ شتر عبداللّٰه در فلان منطقه است، برو آنجا و خود را معرفى كن و هرشترى را كه مورد نظر تو است انتخاب كن و به عنوان عطيّه، از ما بپذير. سليمان مىگويد: زمانى زينب را ديده بودم كه وضعيت مالى آنان خوب بود و لباسهاى مناسب برتن داشت.
سليمان مىافزايد: روزى هم وارد شام شدم و ديدم شهر را آذين بستهاند. معلوم شد اسراى كربلا وارد شام مىشوند. قضيه را از مردم پرسيدم، گفتند: زينب دختر على همراه اسيران وارد مىشوند، خود را به اسيران نزديك ساختم و به كنار زينب رسيدم وضعيت ظاهرى او مرا تكان داد؛ زيرا مندرسترين لباسها را بر تن داشت؛ «وَ عَلَيهٰا أَرْذَلُ ثِيٰابِهٰا» وقتى خود را معرفى كردم و تقاضا كردم تا از من چيزى بخواهد، فرمود:
پارچهاى فراهم كن تا زنان ما صورتهاى خود را بپوشانند و من چنين كردم.
5 - خطبۀ امام سجاد عليه السلام
روايت شده كه يزيد - لعنةاللّٰه عليه - فرمان داد منبرى آوردند و از خطيب خواست بر فراز آن رفته، در ذمّ حسين بن على و على بن ابى طالب عليهما السلام سخن بگويد. خطيب بر منبر رفت و بعد از ستايش و سپاس خدا، مطالبى بر ضدّ على و حسين عليهما السلام گفت و در