213«شما به خاطر ما نوحه مىخوانيد و مىگرييد؟ پس چه كسى افراد ما را كشت؟!» 1
در مقتل ابىمخنف است كه راوى گويد: از حج بر مىگشتم كه وارد كوفه شدم، بازار تعطيل بود، ديدم گروهى از مردم گريانند و برخى خندان. زنهاى كوفه را ديدم گريبان پاره كرده، موها از هم مىافشانند و به صورت مىزنند. نزد پيرمردى رفتم و پرسيدم: قضيّه چيست؟ آيا مراسمى داريد كه من متوجّه آن نيستم؟ دست مرا گرفت و به كنارى برد و گريۀ سختى نمود و گفت: مراسمى نداريم، گريۀ آن دسته به خاطر دو لشكر است: قشون شكست خورده و لشكر پيروز. گفتم: كدامند آن دو لشكر؟ گفت: قشون حسين كه شكست خورده و لشكر ابنزياد كه چيره گشته است. در اين هنگام گريه بلندى كرد، هنوز كلامش تمام نشده بود كه صداى بوق و كرنا به گوش رسيد و كاروان اسرا را وارد ساختند. در همان لحظه سر امام حسين عليه السلام را ديدم كه نور از آن ساطع بود. گريه بر من غالب شد، آنگاه اسيران را ديدم، امام زينالعابدين بر شتر بىجهازى سوار بود و از پاهاى او خون مىريخت. سپس زن زيبايى را ديدم كه برشتر بىجهاز سوار بود. پرسيدم:
اين زن كيست؟ گفتند: امّكلثوم است. با فرياد مىگفت:
«يٰا أهْلَ الْكُوفَة غُضُّوا أبْصارَكُمْ عَنّٰا...».
«اى مردم، چشمان خود از ما بپوشيد. آيا از خدا و رسول شرم نداريد كه به سوى حرم رسولاللّٰه نگاه مىكنيد، در حالى كه اسيرند؟!»
آنگاه به باب بنىخزيمه ايستادند:
«فَلَمّا نَظَرَتْ امُّ كُلْثُومُ إلىٰ رَأسِ أَخِيهٰا بَكَتْ وَ شَقََّتْ جَيْبَهٰا».
«چون نگاه امّكلثوم به سر برادر افتاد، گريست و گريبان چاك زد»
و گفت:
مٰاذٰا تَقُولُونَ إِذْ قٰالَ النَّبِىُّ لَكُمْ مٰاذٰا فَعَلْتُمْ وَأَنْتُمْ آخِرُ الْأُمَمِ