207
اين شعله را زبانه بُوَد در زمانهها
در آخرين لحظاتى كه اهلبيت، در كربلا، كنار جسدهاى شهيدانشان به عزادارى مشغول بودند، سكينه در كنار پدر، زبان به تظلّم گشود و گفت:
«پدرم ! به سرهاى بىپوشش ما بنگر. به دلهاى خونين و غمبار ما نظر كن و به عمهام (زينب) كه چگونه مورد ضرب و شتم دشمنان قرار گرفته است؟ و چهسان مادرم را كشان كشان از كنار شهيدان دور نموده آمادۀ حركتش مىكنند؟!» 1 و 2
بدين ترتيب، در حالى كه اسرا 72 تن از شهداى خود را روى زمين نظارهگر بودند، از كربلا بيرون رفتند.
كلام زينب در قتلگاه
بلاذرى مىنويسد: هنگامى كه اسيران را عازم كوفه كردند، زنان شيون سوزناكى سردادند و به ماتم نشستند و زينب دختر على عليه السلام فرياد مىزد:
«اى محمد، - فرشتگان آسمان برتو درود فرستند - اين حسين تو است با بدن عريان و قطعه قطعه شده، در خاك افتاده است. اى محمد، اين دختران تو هستند كه آنها به اسارت مىروند و اينان ذريۀ تو هستند كه به قتل رسيدهاند، و نسيم صحرا بر آنان مىوزد». 3
عمربن سعد فريبكارانه بر بدنهاى مزدوران خود نماز خواند و آنان رابه خاك