164آنها پاسخ دادند:
«لَعَنَكَ اللّٰهُ وَلَعَنَ أمانَكَ، لَئِنْ كُنْتَ خالُنٰا، أتُؤمِنُنٰا وَابْن بِنْتِ رَسُولِاللّٰهِ لاٰ أَمٰانَ لَهُ»؛ 1
«خداوند بر تو و امان نامهات لعنت كند! اگر تو دايى ما هستى، به ما امان مىدهى ولى براى پسر پيامبر خدا امانى نيست؟!»
* * *
در عصر تاسوعا آنگاه كه سپاه باطل به سوى لشكر حقّ حملهاى كرد، امام عليه السلام سر بر زانوى خويش نهاده، به خواب رفته بود. ناگهان صداى غمگين زينب عليها السلام از خواب بيدارش كرد. در همان لحظه، پيامبر صلى الله عليه و آله را به خواب ديد كه به او فرمودند: «فردا شب ميهمانِ ما خواهى بود.»
امام به برادرش عباس فرمود: «يَا عَبّاس ارْكَبْ بِنَفْسي أنْتَ يا أخي» طبق نوشته برخى از مورّخان امام فرمود: «يٰا أخي ارْكَبْ بِنَفَسي أنْتَ» 2 برادرم! جانم فداى تو باد! سوار بر مركب شو و ببين اينان چه مىخواهند. عباس پاسخ داد: «بلكه، جان من فداى تو باد !».
و آنگاه همراه «زهيربنقين و حبيببن مظاهر» و شانزده يا هيجده سوار، در مقابل لشكر عمربن سعد قرار گرفتند و از آنان پرسيدند: «چرا ناگهان به حركت درآمديد؟».
پاسخ دادند: «دستور امير (ابنزياد) است؛ عبيداللّٰه از شما مىخواهد كه يا جنگ را اختيار كنيد و يا تسليم را».
عباس عليه السلام فرمودند: «صبر كنيد تا اين مسأله را به برادرم گزارش دهم و نظر ايشان را جويا شوم».
امام عليه السلام به عباس فرمودند: «امشب را از آنان مهلت بگير تا در پيشگاه خدا به نماز بايستيم و به دعا و استغفار بپردازيم. چه، او مىداند كه من نماز، تلاوت قرآن و عبادت را