159تمار را چرا نگفت كه به آورندۀ سر حبيب، از كربلا به كوفه، صد درهم بيشتر از ديگران جايزه مىرسد. شنوندگان با شگفتى گفتند: اين مرد از آن دو دروغگوتر است ولى چيزى نگذشت كه ميثم تمار در كوفه به دار آويخته شد و پس از آن سر حبيب را در كوفه گرداندند. 1
* * *
علاّمه محسن امين مىنويسد: ميثم تمار، غلام زنى از قبيلۀ بنى اسد بود، اميرالمؤمنين عليه السلام وى را خريد و آزاد كرد. نام پدر او يحيىٰ بود 2 هنگامى كه ميثم به محضر امام رسيد. حضرت از او پرسيد: نامت چيست؟ پاسخ داد: سالم. امام فرمود: پيامبر به من خبر داد كه نام تو از سوى پدرت كه انتخاب نموده بود ميثم است.
ميثم گفت: خدا و رسول و اميرالمؤمنين عليهم السلام راست گفتند: پدرم مرا ميثم ناميد.
امام فرمود: چرا به همان نام كه پدرت انتخاب كرده است باز نمىگردى؟ و تأكيد كرد كه نامت همان ميثم باشد و ميثم پذيرفت.
امام عليه السلام از عاقبت او و چگونگى شهادت و كيفيت پايدارىاش خبر داد. حتى مكانِ دار و درخت مورد نظر را به او نشان داد. ميثم زير آن درخت همواره نماز مىگزارد و به عَمرو بن حُرَيث مىفرمود: من همسايهات خواهم بود و او گمان مىكرد كه ميثم يكى از خانهها در همسايگىِ وى را خواهد خريد.
در سال 60 ه . پس از مرگ معاويه، ميثم به مدينه رفت و به ديدار امّسلمه شتافت و خود را معرفى كرد. امّسلمه به او گفت: پيامبرخدا صلى الله عليه و آله بارها از تو به اميرالمؤمنين سفارشهايى داشت. ميثم احوال امام حسين عليه السلام را جويا شد، امّ سلمه گفت: در باغ مشغول كار است. او گفت: سلام مرا به حضرتش ابلاغ كنيد. امّسلمه عطرى آورد و گفت محاسن خود را خوشبو كن و افزود: محاسن تو به زودى با خونت خضاب خواهد شد.
او از آنجا وارد كوفه شد و زمانى نگذشت كه از سوى عبيداللّٰه دستگير گرديد.