118بعضى از تاريخ نگاران نوشتهاند: امام عليه السلام هنگامىكه عازم كوفه بود، در يكى از منازل، خيمهاى را مشاهده كرد، به سراغ آن خيمه رفت و زنى را در مقابل خيمه ديد، از وى پرسيد: صاحب خيمه كيست؟ پاسخ داد: خيمۀ وهب است. پرسيد: او كجا رفته است؟ گفت: رفت به سراغ آب. امام اشارهاى به گوشهاى كرد و آب از آنجا جوشيد سپس به آن خانم فرمود: به وهب بگوييد: آيا ما را همراهى نمىكند؟ امام از آنجا رفته بود كه وهب به خيمه برگشت و در جريان حضور امام قرار گرفت. تحوّلى درونى در او ايجاد شده، گفت: آب اوست، او را بايد جست و كام جان را بايد در ركاب او سيراب كرد. از اين رو با همراهى مادر و خانم خود به امام پيوستند و مسلمان شدند و در كربلا حضور عاشقانه داشتند.
در روز عاشورا مادر وهب خطاب به وى گفت: برو پسر پيامبر صلى الله عليه و آله را يارى كن. او برخاسته به ميدان رفت و حملهاى مردانه كرد و مردانى را به خاك مذلت افكند آنگاه نزد مادرش بازگشت و گفت: آيا از من راضى شدى؟
مادرش گفت: «از تو رضايت ندارم جز آن كه در يارى حسين عليه السلام و در كنار او كشته شوى.» او به جانب ميدان مىرفت كه همسرش بانگ برآورد: به كجا مىروى؟
مادرش گفت: پسرم! برو به حرف زنت توجه نكن.
همسرش عمود خيمه را بردوش كشيد و در ركاب شوهرش به راه افتاد، اما امام عليه السلام دستور داد بازگردد و او بازگشت.
وهب به ميدان تاخت و چند تن را به خاك انداخت، ولى بر اثر حملههاى پى درپى دشمن، از پاى درآمد. وقتى همسر او آگاه شد كه شوهرش در قتلگاه مجروح بر زمين افتاده، سراسيمه خود را به كنارش رسانيد. در آن هنگام، مردى از سوى شمربن ذىالجوشن مأمور قتل وهب شد و با ضربۀ عمودى وى را به شهادت رساند. او نخستين زنى است كه در كربلا شهيد شد. 1 اين شخص همچنين سر وهب را از تن جدا كرد و به