120يك «يا ربّاه» كه از سوز دل برخيزد، كوههاى سخت و محكم را مىشكافد و آب از زمين خشك مىجوشاند و علىرغم تمام عوامل طبيعى كه چهرۀ محروميّت به انسان نشان مىدهند، از عالم لايزال غيبى، ابواب لطف و عطوفت، به سوى آدمى مىگشايد و او را از هر گونه ترس و ناامنى، رهايى مىبخشد و در ظلّ عنايت ربوبى مصونش مىدارد.
فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُلْ حَسْبِيَ اللّٰهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ . 1
«پس اگر رو گردانيدند بگو: خدا مرا بس است. جز او معبودى نيست. بر او توكّل كردم و اوست پروردگار عرش عظيم.»
امّا با اين شرط كه آن دعا و آن يا ربّاه، از باطن جان و از صميم دل برخيزد. اهتزاز، اهتزاز قلب و جوشش، جوشش چشمۀ جان باشد.
دل كه تكان خورد و جانكه به جوش و خروش آمد، درختهاى خشكيده را شاداب و خرّم مىسازد و از دل صحراهاى سوزان، چشمههاى آب روان مىجوشاند.
اين جا هم هاجر، يك زن باايمان، از همه جا و از همه كس، منقطع شده و در ميان بيابان سوزان، اتّكا به خدا كرده و دل به لطف و عنايت او بسته است.
همسر بزرگوارش، ابراهيم خليل الرحمن عليه السلام ، به امر خدا او را با كودك شيرخوارش، به اين بيابان خشك بىآب و آبادانى آورده و به خدا سپرده و رفته است.
آذوقۀ اندكى كه همراه دارد، به پايان مىرسد و شير در پستان مادر، مىخشكد.
طفل شيرخوار، از سوز عطش ناله مىكند. ساعتى جانسوز پيش آمده. مادر مهربان، كودك ناتوانش را مقابل چشمش مىبيند كه به وضعى دلخراش مىنالد و از شدّت التهاب، پا به زمين مىسايد و آتش به قلب مادر بيچارهاش مىزند؛ ولى چه كارى مىتواند بكند و چه چارهاى مىتواند بينديشد؟ جز اينكه فرياد استغاثه به درگاه خالق دانا و توانا و مهربان، بردارد و از او، راه نجات و آب حيات بخواهد كه: