75امشب عجب ملكوتى در من بپاست
اشك بر قنوت دستهايم مىبارد
و من بر قبلۀ چهارسوى عشق
با خيال تو
ايستاده به سجده مىروم
رسول خيابانى - قم
براى بقيع
اينجا بهشت است
و بوى خاك و گندم
و كبوتر مىآيد
و من خاندان خدا را
مىبينم
چشمها بر ضريح اشك
آويخته اند
و سينه شميم دوست را
به دام مىاندازد
و نگاه، خاك مظلوميت را
مىكاود و بر سنگها خيره مىماند
در آن سو، گنبد سبز
در اشكم تكرار مىشود