206نزول: قريب به غروب؛ خروج قبل از صبح
معمورهاى است، شيخ آنجا سيد عبدالرحيم نامى است، شخصاً به ديدن آمده اظهار حياتى كرد. مبلغ مختصرى هم به عنوان حفاظت حاج از قافله گرفت. باز مسألۀ جمالها مطرح است، ساعتى آرام نمىگذارند، هر ساعت بهانه مىگيرند و اظهار مىدارند كه بار نمىكنيم؛ بالاخره آنها را متقاعد كرده سوار مىشديم و در بين راه منزلى است، دف مىگويند، از آنجا گذشتيم تا مغرب در حركت بوديم، صداها از كجاوههاى شكسته بسته به لبيك لبيك بلند است، از آن صحراهاى ساحل دريا گذشته باز به كوهها رسيديم.
انا لله وانا اليه راجعون
حكم المنية فى البرية جار
يك نفر از محرمات محترمه از دودمان شاهزادگان و تويسركان در كامرانى و جوانى از اثر آن فاجعۀ عظمى مبتلا به ماليخوليا شده و جنين هفتماه وضع كرده و در بين راه در حال حركت عكام بىرحم، على ما نقل، آن معصوم مظلوم را زندهزنده به گور فرستاده، مادر از مشاهده و استماع اين مصيبت عقل از سرش پريده، دنيا در نظرش تيره و تاريك شده قواى دماغيش مختل گرديد، اعصابش مريض شد، مجللۀ محترمه كه اگر در وطنش مخاض عارض مىشد هزاران موجبات ترفيه و تسهيل فراهم مىآورند، قابله و ادوات كامل مهيا مىنمودند، اكنون در وسط صحرا و كوه غريبوار، در بين مسافت در كجاوه نفاس عارض مىشود. خدايا! بر بنى اعمام و اقارب او چه گذشت، اين مجلله را فرود آورده به كمال عجله وضع حملش شده، طفلش به آن حالت به گور رفته خودش در شدت مرض، ساعت پنج و شش از شب رحمت الهيه بر آن عفيفه محترمه و اقارب او نازل شده به كمال آرامى داعى حق را لبيك گفته به جوار رحمت ابدى ايزدى پيوست، رحمها الله، حقيقتاً دلها را شكست. لوازم تجهيز آن زن مرحومه را فراهم آورده در آن صحرا به خاك غربت سپرده درگذشت. لاحول ولا قوة الا بالله.
دل بر اين گنبد گردنده مبند كاين دولاب
آسيابى است كه از خون عزيزان مىگردد
عسفان
نزول: مغرب؛ خروج: ساعت پنج از شب تخميناً
از بقاع مشئومه ارض است، كوههاى مهيب و اهالى خبيثى دارد، در دزدى و طرارى يد طولايى دارند؛ روى الثقه انها محبس الملعونين. راوى سئوال مىكند: هر وقت از اين كوهها مىگذرم مرا هول و هراس مىگيرد، سرّش چيست؟ فرمود: مىخواهى تو را نشان دهم؟ اشاره فرمود، صداى زنجير بلند شد. ديدم ايشان را در زنجيرهاى آهنى مغلول و محبوس و در آن كوه مقيد و معذبند. 1
بلى خداى تعالى نعمت بزرگى عنايت فرموده، چاهى است در آن مكان كه به بركت آب دهان مبارك حضرت ختمى مرتبت صلى الله عليه و آله از شورى و اجاج تغيير كرده عذب و گوارا شده، حقيقتاً آب فرات را به ياد ما آورد، بسيار آب خوبى است، تمام مساوى آن وادى را عذوبت اين آب پوشانده.
آسمان در اين منزل هنگامۀ غريبى برپا كرد، چنان رعد و برقى جهيدن گرفت كه كمتر ديده بوديم، عموم قافله را پريشان و مضطرب نمود، غرش ابر در فضاى اين جبال راسيات، 2 دل شير را آب مىكرد، برق است كه عالم را روشن مىكند، مقدمات باران سخت ممهد شد، دلها در تپش افتاد به چندين جهت، خوف و قلق بر من مستولى شد، اولاً آنكه بيم آن مىرفت كه از تراكم برق جمله بسوزيم؛ ثانياً آنكه از صداى رعد شترهاىِ همبستر برمند و به حركت و رقاصى درآيند و در بين مرد و زن و كجاوه بريزند و تلفيّات پيدا شود. ثالثاً آنكه اگر بازار آشفته و آب گل شد صيادان و صارقين اطراف قافله حاضرند، مىريزند به قافله و در ظلمت و اغتشاش مشغول كار خود مىشوند، رابعاً آنكه مظنه آمدن سيلاب مىرفت و به همين ملاحظه منزلگاه را محل مترفى قرار داده بودند، نظر به آن