447خانوادۀ شهدا بودند و همراه آورده بوديم و سه چهار روزى در اينجا بوديم.
خاطرۀ اولين سفر به حج؟
از اصفهان آمدم؛ چون تهران به من ويزا نداد. دوستى روحانى داشتم بهنام شيخ باقر نطنزى كه مدير گروه هم بود. مرد بسيار شايستهاى بود. حدود سىچهل سفر تا آن روز به حج آمده بود. به همراه او به جده آمدم. فرودگاه جاى مناسبى نبود. وسيله براى مسافرت به مدينه هم نبود. سوارى مىگرفتند و در هر ماشين چهارپنج نفر سوار مىكردند و مىفرستادند مدينه. من چون ادبيات عرب مىخواندم و تدريس هم داشتم، با عربى آشنا بودم. در ميان راه، گذرنامهها را در پاسگاهى چك مىكردند. يكى از ماشينها گذرنامه همراهشان نبود. اينها هم از روستاىهاى اطراف اصفهان بودند كه به زبان عربى هم آشنا نبودند و طبق مقررات بايد بازگردانده مىشدند. حالا كجا برگردند، معلوم نبود.
برگرداندن يعنى فراموش شدن اينها! رفتم با مأمور صحبت كردم، فايده نداشت، گفت:
مقررات است. سراغ رييس راه را از او گرفتم، راهنمايى كرد و رفتم سلام كردم. اشاره كرد بنشين. پرسيد: چه مىخواهى؟ گفتم: من گذرنامه دارم، ولى اينها ندارند، اينها اهل قراء هستند و بدون گذرنامه هم كه نيامدند، اجازه بدهيد بروند مدينه. سرانجام گذرنامه اينها پيدا مىشود... اتفاقاً قيافۀ ايشان را كه ديدم، مأيوس بودم. سياهچرده و آبلهگون...
ولى نامهاى نوشت، مهر و امضا كرد و به دستم داد. توى نامه نوشته بود: «اينها الآن بروند مدينه، براى حج هم بروند، اگر گذرنامه پيدا نشد، آنوقت اقدامات قانونى انجام شود!»
گفتم: عجب، اين قيافه و اين اقدام. اين اثر را در روحيۀ من گذاشت كه يك آدم مسؤول بايد كارگشا باشد؛ هرچند براى انسانهاى مختلف. و اين درسى شد براى من كه مشكل هركجا باشد، بايد آن را حل كرد، نه اينكه بگوييم اين مربوط به من نيست و از آن شانه خالى كنيم.
چه مسئوليتهايى را در حج داشتيد؟
در اولين سال پس از پيروزى انقلاب بهعنوان مشاور هيئت سرپرستى بودم كه براى انجام كارهاى تداركاتى به اينجا آمده بودم.