188
مىخواند و خود نيز نيكوكار است، و آنان را از بدى بازمىدارد و زشتىها را مىزدايد.
سپس به عبد المطلب گفت:
«انّك لجدّه يا عبد المطلب غير كذب». 1
- بى شك، تو جدّ آن پيامبرى.
عبد المطلب پس از شنيدن اين مژدۀ روح افزا، سجدۀ شكر نمود و شرح حال آن مولود مبارك را چنين بيان داشت:
«انّه كان لى ابنٌ و كنت به مُعجباً و عليه رقيقاً و إنّى زوّجته - كريمةً من كرائم قومى آمنة بنت وهب بن عبد مناف ابن زهرة فجاءت بغلامٍ فسمّيتُهُ محمّداً مات ابوهُ و امُّه و كفلتهُ أنّا و عَمُّه [ يعنى أبا طالب ] ». 2
«فرزندى داشتم كه بسيار مورد علاقۀ من بود، بانويى گرامى را به نام «آمنه» دختر وهب بن عبد مناف، به عقد ازدواجش درآوردم. آن بانو، پسرى به دنيا آورد كه وى را محمد ناميدم، پس از چندى پدر و مادر او از دنيا رخت بربستند و من و عموى او - ابو طالب - سرپرستى وى را بر عهدۀ گرفتيم.
از اين سخنان چنين برمىآيد كه عبد المطلب از آيندۀ درخشان آن كودك يتيم آگاه بوده است و لذا درصدد برآمد تا پس از خويش، سرپرستى او را به - گرامىترين فرزندان خود ابو طالب - واگذار نمايد و ديگران را از اين سعادت بىمانند، محروم كند.
از اينجا معلوم مىشود كه ابو طالب در چشمانداز پدر مؤمن و موحّد