87گفت: اگر خلافت هارون بر حق بود، بنىاسرائيل به سامرى و گوساله پرستى روى نمىآوردند؟ آيا مىتوان گفت بنىاسرائيل نص صريحى از موسى نداشتهاند؟ حال آنكه اين قوم در شرايطى كه خلافت و حقانيت هارون را خود - از زبان موسى شنيده بودند تمرد و سرپيچى نمودند.
حال اگر اين سابقه تاريخى با سرگذشت اميرالمؤمنين عليه السلام بعد از وفات پيامبر مقايسه شود، معلوم مىگردد كه عمل پيامبر گرامى اسلام، نسبت خود و على عليه السلام را چون نسبت موسى به هارون تلقى كردن، بدون حكمت نبوده است. زيرا آن حضرت همان سرگذشت هارون را براى على عليه السلام پيش بينى مىكرد. بعد از وفات رسولاللّٰه، همان جماعتى كه مكرر از آن حضرت و با صراحت، جانشينى على عليه السلام را شنيده بودند، على را رها كرده و به پيروى از هواى نفس، حب جاه و مقام و بر اساس عداوت با بنىهاشم، تشكيلات مخصوصى را سازماندهى كردند و به قول امام غزالى از علماى اهل سنت «حق را پشت سر انداخته و به جهالت اوليه برگشتند». اين قوم نه تنها از على عليه السلام بر گشتند بلكه بر در خانه على عليه السلام ، آتش هم بردند. آنها با تهديد و فشار، آن حضرت را به مسجد آوردند و او را بر سر دو راهى «بيعت با خليفه» يا «قتل و گردن زدن» قرار دادند. على عليه السلام خود را به قبر مبارك پيغمبر رساند و خطاب به پيغمبر، همان كلمات هارون را گفت: إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَ كٰادُوا يَقْتُلُونَنِي 1.
آيا اين شباهت تاريخى دليل بر عدم حقانيت على عليه السلام و بطلان خلافت او است؟
به طور كلى براى پاسخ به اين سؤال مىتوان به عوامل زير اشاره داشت:
1 - وجود منافقين در بين مردم كه ايمان آنها يا ناقص بود يا اصلاً ايمان نداشتند و خود را براى فرصتهاى بعدى آماده كرده بودند.
2 - جو خفقان بوجود آمده بعد از سقيفه بهحدّى بود كه هيچكس حتّى حق نقل حديث از پيامبر را نداشت و غير از مؤمنين شجاع كسى سفارشات پيامبر را دنبال نمىكرد، بهطورىكه بدعتهاى زيادى گذاشته مىشد و جز اقليتى همه مىپذيرفتند!