163ميان على عليه السلام نيز وارد شد و با پيغمبر صلى الله عليه و آله نجوى نمود، نجواى آنان طول كشيد، تو خواستى بر آن حضرت هجوم برى و من ممانعت كردم، اما گوش ندادى و بر آن بزرگوار حمله بردى و اعتراض كردى كه هر نه روز يك روز نوبت من مىشود، آن هم تو آمدهاى و پيغمبر را مشغول نمودهاى. پيغمبر صلى الله عليه و آله غضبناك و صورت مباركش سرخگون شد و به تو گفت: «كنار برو، به خدا سوگند كه احدى از اهلبيت من با على دشمنى ننمايد، مگر آنكه از ايمان بيرون رفته باشد.» 1 سپس تو نادم و پشيمان برگشتى. عايشه گفت: آرى به خاطر دارم. ام سلمه ادامه داد: «روزى تو مشغول شستشوى سر مبارك پيامبر بودى، من غذاى حيس تهيه مىكردم. آن حضرت فرمود: كداميك از شما صاحب شتر گنه كارى هستيد كه سگهاى حوأب بر او پارس نمايند، و در پل صراط به رو افتد. من گفتم يا رسولاللّٰه! به خدا و رسولش پناه مىبرم. آنگاه حضرت دست بر پشت تو زد و فرمود: «بپرهيز از اينكه آن شخص تو باشى.» سپس عايشه تأييد كرد كه آرى به خاطر دارم. مجدداً ام سلمه گفت:
«در يكى از سفرها من و تو همراه پيغمبر بوديم و امام على عليه السلام كفشهاى ايشان را مىدوخت، و ما در سايه درختى نشسته بوديم. پدرت ابوبكر و عمر آمدند، وقتى اجازه ورود خواستند من و تو به پشت پرده رفتيم. پس از مدتى گفتگو با رسولاللّٰه صلى الله عليه و آله پرسيدند:
يا رسول اللّٰه! ما قدر مصاحبت تو را نمىدانيم پس ما را تعليم ده، و بفرماييد چه كسى خليفه و جانشين شما بر ما باشد تا بعد از شما پناهگاه ما باشد. پيغمبر فرمود: من مرتبه، مقام و مكان او را مىشناسم ولى اگر او را معرفى كنم، همانطور كه بنىاسرائيل از اطراف هارون متفرق شدند شما نيز او را تنها خواهيد گذاشت. سپس ابوبكر و عمر سكوت اختيار كرده و بيرون رفتند. پس از آن ما از پشت پرده بيرون آمديم.
من از ايشان سؤال كردم يا رسولاللّٰه! چه كسى بر آنها خليفه مىباشد؟ ايشان فرمود:
همان كسى كه كفشهاى پاره مرا مىدوزد. گفتم يا رسولاللّٰه! به جز على عليه السلام كسى كفش شما را نمىدوزد. رسولاللّٰه صلى الله عليه و آله فرمود: «همان على خليفه است.» عايشه مجدداً آن را نيز