102ابىطالب عليه السلام كه فضايل او مورد اتفاق همه مسلمين است و عضو بسيار مؤثر جامعه مسلمين بود، و نيز عباس عموى پيامبر كه شيخ القبيله بود و بسيارى ديگر از بنىهاشم كه مورد تأييد پيامبر بودند، و در مدينه هم حاضر بودند را بىاطلاع گذاردند. حال اگر نقشهاى از قبل طراحى نشده بود، چرا عمر وارد خانه پيغمبر نشد تا قضيه را علناً به اطلاع همه بنىهاشم و صحابه برساند و از همه آنها استمداد نمايد؟ آيا ابوبكر عقل كل منحصر به فرد امت بود؟ و بقيه جزو صحابه به حساب نمىآمدند و عترت پيامبر بيگانه بودند؟ و لذا نبايد آنها را مطلع مىكرد!!
بنابراين آنچه كه اتفاق افتاد انتخاب و تعيين خليفه به وسيله سه نفر بود (ابوبكر، عمر و ابوعبيده) و بعد به تدريج، عوام الناس به آنها پيوستند. ولى همچنان صحابه و عترت پيامبر از بيعت با خليفه منصوب آنها امتناع مىكردند. در كجاى دنيا، اين همه مصلحت انديشى سراغ داريد كه به بهانه مصلحت انديشى، امت و اسلام را منحصر به اين سه نفر كنند و آن را اجماع بنامند؟
آيا اين عقيده قابل قبولى است كه سه نفر يا بيشتر، در پايتخت يك مملكت جمع شوند و براى بقيه، رييس جمهور و خليفه تعيين نمايند؟! آنگاه تبعيت بقيه افراد را واجب پندارند؟ جالبتر اينكه همه افرادى كه در آينده نيز خواهند آمد تحت بيعت و راه آن خليفه باشند. به طورى كه پس از 1400 سال همگى را موظف به اين تبعيت بدانند.
چنانچه كسانى حتى در فكر و عقيده (نه در عمل) با آنها مخالف باشند و از آنها اطاعت و تبعيت نكنند آنها را مهدور الدم، رافضى و كافر بخوانند!
با كدام قانون و با چه حقى اين سه نفر (ابوبكر و عمر و ابو عبيده)، و يا اصلاً همه معدود كسانى كه در سقيفه جمع شده بودند را بايد اجماع مسلمين بخوانيم؟ در صورتى كه بين اجماع، اكثريت و اقليت، تفاوت فاحشى وجود دارد. اجماع يعنى اتفاق نظر همه افراد بدون حتى يك نفر مخالف و يا ممتنع. اكثريت يعنى بيش از نيمى از افراد شركت كننده و اقليت يعنى كمتر از نيمى از جمعيت شركت كنندگان.
لذا با اين تعاريف بايد گفت: در ميان شركت كنندگان در سقيفه، نه تنها اجماعى به وقوع نپيوست بلكه از ترس اين كه سعد بن عباده - بزرگ قبيله خزرج - خلافت را به