98
اگرچه ملتفت طب نۀ ولى بمثل
اگر خيال تو در خواب بنگرد بيمار
خواص يمن قدوم تو در لباس خيال
صحيح و سالم از خواب سازدش بيدار
ز منشآت تو صابى و صاحب از حيرت
به خود فرو شده مانند صورت ديوار
مصنّفات تو هريك ز شرعى و حكمى
جمال شاهد تصنيف راست خال عذار
سپهرمنزلتا بنده را بآن درگاه
كه هست كعبۀ اخيار و قبلۀ ابرار
عقيدهايست كزين پيش داشتند مگر
به خاندان نبوت مهاجر و انصار
به خدمت تو ز إخلاص غايبانۀ خويش
اگر شروع نمايم به عشرى از معشار
هزار فقره در آن باب طى شود كه هنوز
بيان نگردد از آن مدعا يكى ز هزار
بحضرت تو كه باشد مدار فضل و هنر
كسى كه تحفۀ شعر آورد بمعرض بار
اگرچه تحفۀ او در ازاى فضل تو نيست
شبيه زيره بكرمان و نافه و تاتار
ولى چو بزم تو دار العيار معرفتست
عجب نباشد اگر نقدى آورد بعيار
بجز تو كيست ز الماس طبع موى شكاف
بجز تو كيست ز اعجاز فضل وحى گزار
كه شاعر از پى محض قبول خاطر او
بفكر دقت شعر آن قدر كند اصرار
كه از خيال دقيق آنچنان دقيق شود
كه همچو رشته تواند گذشت از سوفار
درين قصيده چو گشتى مرا ز كثرت فكر
دماغ فاسد و خاطر كليل و مغز فكار
به ياد مدح تو هم مشتغل بآن شدمى
كه هم به باده توان كرد دفع رنج خمار
ولى خوشم كه چو معلوم حضرت تو شود
كه چيست رتبۀ اشعار من كنى اشعار
كه اي سخنور جادو بيان عفاك اللّه
كه ختم شد بزبان تو نوبت گفتار
بهمت تو اگر همت تو يار شود
اساس مدح رسانم به گنبد دوار
و گر ز مهر قبول تو پرتوى يابم
برم چو شعرى بر چرخ پايۀ اشعار
بعهد انورى و روزگار خاقانى
كه داشت نقد سخنشان روائى بازار
هم از موافقت روزگار بود كه بود
وزير شعر طلب پادشاه شعر شعار