24
ز سرد مهرى و دم سردى شتا و شمال
سحاب قاقم برف افكند بدوش جبال
هوا ز ابر برافكند نيلگون برقع
زمين ز برف بپوشيد سيمگون سر بال
بسيط چرخ نهان گشت از غبار بخار
محيط آب چو سيم آمد از نسيم شمال
قيامتى شده القصه و ز برف درو
هزار رقعه بر آن چو نامۀ اعمال
چنان بسيط زمين بسته يخ كه همچو فلك
بود برونش از اين خرق و التيام محال
چنان شد آب ز سرما كه عكس شخص ز بيم
بصد فسون ننهد پا درون آب زلال
ز كار رفته چنان دست را مى گردون
كه عاجز است ز زه كردن كمان هلال
فسرده گشت طبايع چنان ز سردى دى
كه جذب نم نكند آب نارسيده سفال
مگو ز سردى دى مرد عنصر آتش
كه همچو ماتميان شد سياهپوش ذغال
اگرنه مهر شهنشاه را ز جان سازند
نياورند ز ارحام سر برون اطفال
شه سرير ولايت على عالى قدر
كه كنه او نشناسد جز ايزد متعال
بقرب پايۀ قدرش نمىرسد هرچند
ز شاخ سدره كند و هم نردبان خيال
بكار أهل طرب جود او چنان آمد
كه ماند مرحلهها در عقب بريد سؤال