863 / 7
داستان اصحاب فيل
قرآن
(أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِأَصْحٰابِ الْفِيلِ * أَ لَمْ يَجْعَلْ كَيْدَهُمْ فِي تَضْلِيلٍ * وَ أَرْسَلَ عَلَيْهِمْ طَيْراً أَبٰابِيلَ * تَرْمِيهِمْ بِحِجٰارَةٍ مِنْ سِجِّيلٍ * فَجَعَلَهُمْ كَعَصْفٍ مَأْكُولٍ ؛ 1 آيا نديدى پروردگارت، با فيلسواران چه كرد؟ آيا نيرنگشان را در گمراهى قرار نداد؟ و بر سر آنان ، پرندگانى را دسته دسته فرستاد كه آنان را با سنگهايى از سِجّيل زدند . پس آنان را مانند برگى خوردهشده ، قرار داد).
حديث
174 . پيامبر خدا صلى الله عليه و آله : پرندگانى دسته دسته، مثل باز، در چهرۀ درندگان به سراغ آنان رفتند. 2
175 . امام صادق عليه السلام : فرمانرواى حبشه [ و سپاهش] ، چون با فيل به قصد ويرانى كعبه آمدند ، بر شترهاى عبد المطّلب گذر كردند. آنها شترها را ربودند. عبد المطّلب به سوى رئيس آنان رفت تا بخواهد شترهايش را برگردانند. اجازه گرفت . اجازه دادند .
به فرمانروا گفتند: اين، بزرگ قريش است و مردى هوشمند و جوان مرد است. او هم احترام كرد و نزديكش ساخت. سپس به مترجم گفت: بپرس كه چه مىخواهد؟
[ عبد المطّلب] گفت : همراهانت به شترهاى من برخوردهاند و آنها را ربودهاند.
دوست دارم شترهايم را به من باز گردانى .
وى از درخواست او تعجّب كرد و گفت: آيا اين ، همان است كه گفتيد بزرگ قريش است و از خِرد او ياد كرديد؟ از من نخواست از خانهاى كه او مىپرستد، باز گردم. اگر از من خواسته بود كه از ويران ساختن آن چشم بپوشم، چنان مىكردم.