146الزمان عليه السلام را ببيند . گفت: يك روز، غروب عرفه، همان مرد را ديدم كه همان دعايى را كه فرا گرفته بودم، مىخواند.
پرسيدم: اين ، از كيست؟
گفت: «از مردم است» .
گفتم: از كدام مردم؟
گفت: «از مردم عرب» .
گفتم: از كدام تيرۀ عرب؟
گفت: «از با شرافتترين آنها» .
گفتم: آنان كياناند؟
گفت: «بنى هاشم» .
گفتم: از كدام بنى هاشم؟
گفت: «از آنان كه برترين و برجستهترين و درخشانترين نسب را دارند» .
گفتم: از كيان؟
گفت: «از آن كه فرق سر [ دشمن] را شكافت و [ به محرومان] طعام خورانيد و آن گاه كه مردم در خواب بودند، به نماز ايستاد».
[ ابو على] گفت : دانستم كه او علوى است و به خاطر علوى بودن ، به او علاقه پيدا كردم. سپس او را در برابر خودم گُم كردم و نفهميدم چگونه رفت. از مردمى كه اطراف او بودند، پرسيدم: آيا اين علوى را مىشناسيد؟
گفتند: آرى، همه ساله با ما پياده به حج مىآيد .
گفتم: سبحان اللّٰه! به خدا سوگند ، نشانِ پيادهروى بر او نمىبينم. و غمگين و دلگرفته از فراق او، به مزدلفه آمدم و آن شب را خوابيدم. در خواب، پيامبر خدا را ديدم كه فرمود: «اى احمد! خواستهات را ديدى؟» .