177به عجله يك دسته براى اجراى دستور و ابلاغ بشارت نزد على(ع) رفتند و او را در حالىكه چشمانش را با دستمال بسته بود و يكنفر دستش را گرفته و مىكشيد، حاضر كردند. عجب! على(ع) چگونه مىتواند بجنگد؟! درست است كه او شجاع و دلير است ولى شجاعتِ تنها به چه دردى مىخورد؟ چشم لازم است. مگر چشم دردِ به اين سختى را مىتوان فورى معالجه كرد؟ اينها افكارى است كه شايد در مغز همه سربازان و افسران دور مىزد، ولى مدّتش زياد طول نكشيد؛ زيرا ديدند كه پيغمبر على(ع) را پيش خود خواند و آب دهنش را به چشمانش كشيد و فورى بهبود يافت. 1 پس ديگر شكست يهود حتمى است. پس على(ع) خدا و رسول را دوست مىدارد و آنها هم على(ع) را دوست مىدارند!
اين داستان را به همين طريق كه نوشتيم بزرگان حديث و مورّخان سنّى و شيعى نوشتهاند. حسان بن ثابت، شاعرِ انصار، داستان را همان روز به شعر در آورد كه اوّلِ قصيده چنين است:
وَ كانَ عَلِي أرمَد العين يبتغي
دواءً فلمّا لم يحسّ مداوياً
شفاه رسولاللَّه منه بتفلة. 2
ج
پيغمبر: على! پرچم را بگير و به سوى قلعه برو تا خدا آن را به دست تو بگشايد.
- با آنها بجنگم تا مسلمان شوند؟
- آرام آرام برو، همينكه نزديكشان رسيدى به اسلام دعوتشان كن و بگو خدا چه چيزها بر آن ها واجب كرده است. به خدا قسم اگر مردى به دست تو راهنمايى شود، بهتر است از اينكه شتران سرخ موى قيمتى داشته باشى.
على(ع) پرچم را مىگيرد و با سربازان تحت فرمان خود به سوى قلعه مىرود.
آنجا در بالاى قلعه يك نفر يهودى ديدهبانى مىكرد، پرسيد كيستى؟
- على فرزند ابوطالبم.