176برگشت. او كوشش مىكرد گناه را به گردن سپاهيان بيندازد و سپاهيان هم مىگفتند: ترس عمر سبب شد كه ما شكست خورديم 1 همچنين ديگران نيز رفتند و كارى از پيش نبردند.
شكست افسران و چيرگى دشمن ممكن بود روحيه سربازان را متزلزل سازد ولى پيغمبر تصميم گرفت فردا كار را يكسره كند و قلعه قموص را بيش از اين در محاصره نگاه ندارد. حتماً بايد اين قلعه گرفته شود ولى افسران ارشد كه كارى از پيش نبردند و سربازان روحيه خود را باختهاند. همه اينها يك رشته احتمالات و خيالات بود كه در فكر هر يك از لشكريان خطور مىكرد.
على(ع) كجاست؟
همينكه پيامبر از پيشرفت دو فرمانده نا اميد شد، براى اينكه سربازان دچار تزلزل روحى نشوند، فرمان زير را صادر كرد:
«فردا پرچم را به دست كسى مىدهم، كه خدا و رسول را دوست مىدارد و خدا و رسول نيز او را دوست مىدارند. او حتماً پيروز شده و شكست نخواهد خورد.» 2
تمام افسران و فرماندهان آرزو مىكردند فردا صبح پرچم به دست آنها داده شود. 3 مىگويند عمر گفته است:
هيچ روزى فرماندهى را مانند آن روز دوست نداشتم.
فردا صبح، برخلاف انتظار ديدند پيغمبر پسر عموى خود على(ع) را مىخواهد.
به عرض رسيد على(ع) بيمار است.
- چه مرضى دارد؟
- درد چشم، خيلى هم سخت است.
به طورى كه نمىتواند پيش پاى خود را ببيند!
- فوراً حاضرش كنيد!