98آمد تا اينكه بر منبر نشست و مردى برخاست و گفت: «پدر من كجاست؟!» پيامبر(ص) فرمود: «در آتش». مرد ديگرى برخاست و گفت: «پدر من كيست؟» فرمود: «پدرت، حذافه است».
سپس عمر برخاست و گفت: «خشنوديم كه خداوند، پروردگار ما و اسلام، دين ما و محمد(ص)، پيامبر ما و قرآن، امام ماست. اى رسولخدا! ما تازه از جاهليت و شرك بيرون آمدهايم و خداوند بهتر مىداند كه پدران ما، چه كسانى بودند». اين هنگام بود كه خشم رسول خدا(ص) فرو نشست و اين آيه 1 نازل شد.
همچنين اين داستان را به تواتر، بسيارى از علماى گذشته، نقل نمودهاند. براى نمونه اسباط از قول سدى در ذيل همين آيه، مىگويد:
روزى از روزها، رسول خدا(ص) خشمگين شد و خطاب به مردم فرمود: «از من بپرسيد و هرچه از من بپرسيد، به شما پاسخ مىدهم». مردى از بنىسهم قريش كه نامش عبدالله بن حذافه بود و مردم درباره نسب او، حرفها مىزدند، برخاست و گفت: «اى رسول خدا! پدر من كيست؟» حضرت فرمود: «پدرت، حذافه است». عمر برخاست، پاى پيامبر(ص) را بوسيد و گفت: «اى رسول خدا! ما خشنوديم كه خداوند، پروردگار ما و تو، پيامبر ما و اسلام، دين ما و قرآن، امام ماست. از ما درگذر؛ خدا از تو درگذرد». پيامبر(ص) در آن روز اين حديث معروف را بيان فرمود: «بچه از آنِ شوهر و سنگ از آنِ زناكار است». 2