96مىگويد: داستان اين حديث را ابويعلى روايت مىكند و مىگويد:
روزى رسول خدا(ص) با اصحابش، سخن مىگفت. ناگاه به آنان فرمود: «هماكنون كاروانى از اين سوى مىآيد و آنها بهترين اهالى مشرقاند». عمر برخاست و به آن سوى رفت و سيزده نفر سواره را ديد و پرسيد: «شما از كدام عشيرهايد؟» گفتند: «ما از بنىعبدالقيس هستيم». عمر گفت: «حتماً براى تجارت به اينجا آمدهايد؟» گفتند: «نه». گفت:
«در هر صورت، پيامبر خدا(ص) از شما به نيكى ياد كرد».
آنگاه آمدند تا خدمت رسول خدا(ص) رسيدند. عمر گفت: «اينها كسانى هستند كه در جستوجويشان بوديد». سپس همگى پياده شدند؛ برخى آهسته، برخى تند و برخى با سرعت، به طرف رسولخدا(ص) دويدند و دست مباركش را گرفتند و بوسيدند.
در بين آنها، مردى كوتاهقد و زشتچهره بود كه اثر زخم بزرگ و كشندهاى هم بر سر داشت. آهسته جلو آمد. شترش را خوابانيد. دو جامه سفيد بيرون آورد و آنها را پوشيد. سپس جلو آمد و دست رسول خدا(ص) را گرفت و بوسيد. هنگامى كه پيامبر(ص) به او نگاه كرد، گفت: «اى رسول خدا! سرمايه مردى و مردانگى، زبان و دل است؛ نه روى زيبا». پيامبر(ص) فرمود: «همانا در تو دو خصلت هست كه خداوند و رسولش آنها را دوست مىدارند: 1. بردبارى 2. پايدارى».
سپس آن مرد گفت: «اى رسول خدا! آيا اين دو خصلت را من خودم به دست آوردهام يا خداوند مرا بر چنين اخلاقى سرشته