95حضرت بيرون شهر، كنار باغى كه متعلق به شيبة بن ربيعه و عتبه بود، نشست تا دمى بياسايد.
اين دو نفر كه از درون باغ، جريان را تماشا مىكردند، دلشان به رحم آمد و غلامشان، عداس را صدا كردند و گفتند: «برو خوشه انگورى بچين و ميان طبقى بگذار و براى آن مرد ببر و بگو بخورد». عداس نيز طبق انگور را آورد و گفت: از اين انگور بخوريد. رسولخدا(ص) هنگامى كه دستش را براى خوردن انگور دراز كرد، فرمود: «بسم الله الرحمن الرحيم».
عداس با شگفتى به صورت پيامبر(ص) نگاه كرد و گفت: «به خدا سوگند! اين سخن اهالى اين شهر نيست». پيامبر(ص) فرمود: «اى عداس! تو اهل كدام شهرى و چه دينى دارى»؟ عداس گفت: «من اهل نينوا و نصرانى هستم». پيامبر(ص) فرمود: «پس تو همشهرى مرد صالح، يونس ابن متى هستى». عداس گفت: «تو يونس بن متى را از كجا مىشناسى؟!». حضرت فرمود: «او برادر من و همانند من، پيامبر خدا بود». عداس از جا برخاست و سر و دست و پاهاى پيامبر(ص) را بوسيد. 1
كاروان بنىعبدالقيس
محدث پرآوازه، امام عزيزى، در شرحش بر كتاب «الجامع الصغير»، در ذيل حديثى كه مسلم و ترمذى روايت كردهاند: «همانا در تو دو خصلت هست كه خدا و رسولش آنها را دوست مىدارند: 1. بردبارى 2. پايدارى»،