66مناسب است در اينجا داستانى را كه در تاريخ ابنكثير، درباره احوالات محمدمهدى، خليفه عباسى، آمده است نقل كنيم:
«روزى، مردى بر خليفه وارد شد كه كفشى با خود آورده بود و مىگفت: اين كفش رسول خدا(ص) است كه براى شما، به عنوان هديه آوردهام. مهدى گفت: «آن را بياور». آن مرد نيز كفش را به او داد. خليفه كفش را بوسيد؛ بر چشم نهاد و ده هزار درهم نيز به او جايزه داد. زمانى كه آن مرد بيرون رفت، خليفه گفت: به خدا سوگند! مىدانم كه اين كفش را رسول خدا(ص) نديده است تا چه رسد به آنكه پوشيده باشد. ولى اگر من او را از خود مىراندم، مىرفت و پيش مردم مىگفت: من كفشهاى رسول خدا(ص) را به خليفه هديه دادم، اما او نپذيرفت. مردم هم حرف او را تصديق مىكردند. چون مردم عوام، جانب همانند خودشان را مىگيرند و عادتشان اين است كه به ناتوان در برابر توانا، كمك مىكنند؛ اگرچه آن ناتوان، ستمگر باشد. بنابراين ما، زبان او را به ده هزار درهم خريديم و آن را بهتر و نكوتر ديديم».
چه نيكوست عقل و رياست و چه نيكوتر است، اگر دين و دنيا، با هم درآميزند.
همچنين در كتاب «التراتيب الإدارية»، آمده است: عدهاى از دانشمندان بزرگ، مانند ابواليمن ابنعساكر، سراج بلقينى، بستى، شمس محمد بن عيسى مقرى صاحب كتاب «قرة العينين في تحقيق أمر النعلين» و ديگران، كتابهاى مستقلى درباره نعلين رسول خدا(ص) تأليف كردهاند.