42شارح كتاب «زاد المسلم» مىنويسد:
صاحب كتاب «عقد الفريد»، به هنگام ذكر داستان مرگ معاويه، نوشته است: در آخرين لحظات مرگش، يزيد به همراه عثمان بن محمد بن ابوسفيان وارد شد. آنگاه يزيد با پدرش، سخن گفت. ولى پدرش، پاسخى نداد. بعد از مدتى، گفت: «اى فرزندم! بزرگترين گناهان من، كارهايى است كه براى تو كردم. اى پسرم! من روزى با رسول خدا(ص) بيرون رفتم و هنگامى كه آن حضرت، وضو مىگرفت، من آب بر دستش مىريختم؛ در آن هنگام، حضرت به پيراهن پاره من نگاه كرد و فرمود: «آيا مىخواهى پيراهنى به تو بدهم؟» گفتم: «آرى». حضرت پيراهنى به من داد كه يك بار بيشتر، آن را نپوشيدم و الآن هم موجود است. همچنين روزى پيامبر(ص) مو و ناخنهايش را كوتاه كرد و من آنها را برداشتم و در شيشهاى نهادم. وقتى من مردم، مرا غسل بده و اين مو و ناخن را در چشم و بينى من بگذار و پيراهن را زير كفنم قرار بده؛ زيرا اگر چيزى سود داشته باشد، همين است». 1
داستان برده اهدائى پيامبر(ص) به كعب بن زهير
كعب بن زهير، در نگهدارى بردهاى كه رسول خدا(ص) به او داده بود، سخت مىكوشيد. داستان او مشهور است كه ما در اينجا آن را به اختصار نقل مىكنيم: زهير از بزرگان شعر و ادب است. قبل از مسلمان شدن،