266«عبدالله زيدان، از پدرش و او از سعيد بخلى، نقل مىكند:
عيسى بن زيد با حسن بن صالح، به طور ناشناس، به حج رفتند. در مكه، منادى از طرف مهدى عباسى فرياد مىزد كه حاضران به غايبان اطلاع دهند كه عيسى ابن زيد، چه ظاهر شود و چه در مخفيگاه به سر برد، در امان است. عيسى با شنيدن اين خبر، نگاهى بهصورت حسن كرد و ديد او از اين خبر، خوشحال است. عيسى به او گفت: «گويا از شنيدن اين خبر، خيلى خوشحال شدى؟»! گفت: «آرى». عيسى گفت: «به خدا قسم! يك ساعت ترس آنان از من، براى من از همه چيز بالاتر است».
اشعار روى ديوار
عيسى وراق، به سند خويش، از يعقوب بن داوود نقل كرده است 1 كه گفت: در سفرى كه با مهدى، خليفه عباسى، به خراسان مىرفتيم، در يكى از كاروانسراها وارد شديم و به يكى از اتاقهاى آن رفتيم و ديديم سينه ديوار، چند سطر شعر، نوشته شده است. مهدى پيش رفت و من هم نزديك رفتم و ديدم كه اين اشعار، نوشته شده بود: 2
والله مااطعم طعم الرقاد