265داشت و من از خداوند، كفايت اين مطلب را مىخواستم؛ تا اينكه خداوند، آن دختر را پس از چند روز از من گرفت. او مرد و من در اينباره، آسوده خاطر گشتم. آنگاه عيسى با چشمى گريان، اضافه كرد: «من در دوران زندگىام تاكنون براى هيچ مطلبى اين اندازه تأسف نخوردهام كه دخترم بميرد و تا آخر عمر نسبت خود را به رسول خدا(ص) نداند و نفهمد او، از فرزندان پيامبر خدا(ص) است».
يحيى مىگويد: «اين سخنان كه تمام شد، عمويم مرا سوگند داد تا از او جدا شوم و ديگر به سراغش نروم. آنگاه با من خداحافظى كرد و من هم او را وداع گفتم. اما شور و اشتياق ديدار عمويم، بعد از مدتى به سر من زد و براى ملاقات مجدد او، به آن محل رفتم. اما ديگر او را نديدم و همان ملاقات اول و آخر ما بود». 1
امان دادن دشمن
«جعفر احمر» 2 و «صباح زعفرانى»، از كسانى بودند كه هنگام پنهانى عيسى، به كارها و خواستههاى او، رسيدگى مىكردند و خدمتگزار وى بودند و چون مهدى عباسى، بهوسيله يعقوب بن داوود (وى از ياران نزديك ابراهيم، قهرمان باخمرى بود. ولى بعد از درباريان نزديك شد و به مقام وزارت رسيد)، جوايز و هدايايى براى عيسى بن زيد(ع) فرستاد. در تمام شهرها جار زدند تا عيسى بداند كه در امان است و هر كجا هست، ظاهر شود؛ زمانى كه اين خبر، به گوش عيسى رسيد، به جعفر احمر و صباح گفت: «اين موالى كه مىبينيد، از جانب اين مرد (خليفه عباسى) است. به خدا سوگند! موقعى كه من به كوفه آمدم، قصد قيام و خروج بر وى را نداشتم. خواب يك شب خليفه در حال ترس و اضطراب، نزد من از تمام اين اموال و همه دنيا محبوبتر است».