488فردِ مورد نظرِ محمد(ص) نگريستم. او «حسن بن على العسكرى(عليهما السلام)» نام داشت.
مسيح(ع) نگاهى به شمعون كرد و فرمود: «اى شمعون! آگاه باش كه عزت و شرافت ابدى بهسويت آمده است. شتاب كن كه نسل خويش را به نسل محمد(ص) پيوند دهى!» جد من شمعون نيز با خوشحالى تمام، درحالىكه بهسوى من مىنگريست و لبخند مبهوتانه مرا مىديد، موافقت خويش را با جان و دل اعلام كرد. در آن هنگام پيامبر اسلام، بر همان منبر قرار گرفت و با خواندن خطبه غرايى، مرا به عقد فرزند خويش درآورد و محمديان و عيسويان را بر اين عقد، گواه گرفت و شادباشى گفت و آن مجلس، با شور و شعف حاضران، رو به اتمام مىرفت كه من از خواب بيدار شدم. 1
مليكا، فرداى آن روز نمىدانست درباره خوابش، به اطرافيان چه بگويد. غم و اندوه سراپاى وجودش را گرفت. نديمههاى وى، وقتى اين حال را ديدند، كوشيدند راز درونىاش را كشف كنند. ولى مليكا، در برابر پرسشهاى ايشان، سكوت مىكرد. وى به تدريج، از خواب و خوراك افتاد و پس از مدتى، بيمار شد. آرى! او بيمار شده بود؛ بيمار عشق جاودانه به حجت باهره الهى كه در آن زمان، در خانه امام هادى(ع) و در نقطه دوردست، يعنى سامرا، به سر مىبرد. خبر بيمارى مليكا، افكار قيصر را بسيار پريشان كرد. وى دستور داد كه طبيبان حاذقى را بر بالين نوهاش، حاضر كنند. ولى معالجات آنها در بهبودى آن دوشيزه نيكسيرت، بىفايده بود. كشيشان زاهد و آنهايى كه به ديانت و صلاح معروف بودند، به بالين او مىآمدند و براى وى دعا مىكردند. ولى همه اين اقدامات، بىثمر بود.
در آن زمان، به دليل گسترش اسلام و فتوحات مسلمانان كه از سال نوزده هجرى شروع شده بود 2، پيوسته بين روميان و مسلمانان، نبرد بود و گاهى از دو طرف، اسير هم